آفرینباد آفرین بر خسرو روی زمین / سایهٔ یزدان ملکشاه آفتاب داد و دین
آنکه دولت را جلال است آنکه ملت را جمال / آنکه امت را مُغیث است آنکه سنت را معین
سیّد شاهان عالم ناصر دین خدای / خسروی کاو رُکن اسلام است و رُکنُالْمسلمین
دولت او سازگار و نصرت او راهبر / مشرق او را در یسار و مغرب او را در یمین
تاکه او باشد جهان را والی و صاحِبْقران / فتح و نصرت با چنو صاحبقران باشد قرین
ای خداوندی که هستی مملکت را آفتاب / ای شهنشاهی که هستی دین حق را نور دین
چه خطر دارد زمین و آسمان در جنب تو / کاسمان زیر علم داری زمین زیر نگین
اینجهان رااصل زآب و خاک و باد و آتشاست / جمله در فرمان توست ای خسرو روی زمین
آب و آتش را تو داری در نیام تیغ خویش / خاک را بر فرق دشمن باد را در زیر زین
هرکرا کین باشد اندر تن زجود شهریار / تن ببردازد زجان چون دل نبردازد زکین
گر حصار آهنین سازد به گرد خویس در / همچو ایوانی بماند در حصار آهنین
هرکه باشد بندهٔ تو آستین پر زر کند / بدسگال تو بپوشد جامهٔ بیآستین
تو به تخت پادشاهی بر همی سازی طرب / بخت بر دشمن همی سازد شبیخون و کمین
روم و چین و مکه راکردی به یک تدبیر رام / عهد بستی از پی دین با امیرالمومنین
از بن دندان پذیرفتند هر سالی خَراج / قیصر روم و امیر مکه و فغفور چین
تا قیامت پادشاهان زین اثر فخر آورند / کاین اثر باقی بود در ملک و دین تا یوم دین
خسروا شاها خداوندا به فرّ بخت تو / تاکه جان دارد توراگوید معزی آفرین
در خور احسنت و زه باسد نثار مدح تو / تا بود شاعر چنان و تا بود راوی چنین
پادشاه شرق بادی تا مکین است و مکان / شهریار غرب بادی تا شهورست و سنین
هرکجا سایی رکاب و هرکجا سازی وطن / فتح بادت همره و توفیق بادت همنشین
کار دینداران بساز و جان بدخواهان بسوز / گنج بهروزی بیاب و روز پیروزی ببین