بیافرید خداوند آسمان و زمین / دو آفتاب که هر دو منورند به دین
یک آفتاب دُرفشان شده ز روی سپهر / یک آفتاب فروزان شده ز روی زمین
همی فزاید از آن آفتاب قُوّت طبع / همی فزاید ازین آفتاب قُوّت دین
مغان به طاعت آن بر زمین نهاده رخان / شهان به خدمت این بر زمین نهاده جبین
سپهر و جملهٔ سیّارگان مُسَخّر آن / زمین و جملهٔ شاهنشهان مُسَخّر این
نظامِ عالم از این آفتاب بیشترست / که جای خویش همه ساله تخت دارد و زین
خدایگانی کز رأی و همت و نظرش / عزیز شد قلم و تیغ و تاج و تخت و نگین
گرفت ملک زآیین و رسم او رونق / که هست خسرو فرخندهرسم و خوبآیین
اگر به جهد بکوشند اختران فلک / به صد هزار قِرانَشْ نیاورند قرین
وگر شمارکنند آنچه کرد در یک سال / فَذلِکش نتوان یافت از شُهور و سنین
شهان رسند به مقصود در کمین و مصاف / رسید شاه به مقصود بیمصاف و کمین
ز بهر ایمنی روزگار و راحت خلق / گمان خویش به اقبال خویش کرد یقین
حسود بیهده کردار پیش او از بیم / چنان نمود که روباه پیش شیر عرین
مخالفان را اقبال او و دولت او / چنان گرفت که گیرد تَذَروْ را شاهین
کشید باز همین وقت لشکری سوی شام / بتوخت از دل اعدا به تیغ برانکین
شهی است اوکه به یک سال در دو فتح کند / به حدَ شام چنان و به حدَ بلخ چنین
خدایگانا هستی نشسته بر در بلخ / رسیده صاعقهٔ تیغ تو به روم و به چین
سریر تو چو سپهرست و مرکب تو چو باد / گهی سپهر نشینی و گاه بادنشین
تویی که عدل تو رضوان شدست در عالم / شکفت عالم ازو سربهسر چو خلد برین
توییکه تیغ و کف تو خبر دهند همی / زصورت مَلَکالْموت و جبرئیل امین
تو شاه باز پسینی درین جهان ملکا / چنانکه بود محمد رسول باز پسین
همیشه تاکه ز تشرین صبا کند نیسان / همیشه تاکه ز نیْسان خزان کند تِشْرین
دل تو شاد همی باد و دولت تو بلند / زبخت نیک تورا دانش و هنر تلقین
رعایت تو و عدل تو و عنایت تو / به دین و دنیا پیوسته تا به یومالدین
تو بر مراد دل خویش جام باده به دست / زخلق بر تو دعا وَزْ فرشتگان آمین