امیر معزی › شمارهٔ ۴۰۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

همچو خورشید فلک روشن همی دارد زمین / رای خاتون اجل زین نساء‌العالمین
دختر سلطان ماضی خواهر سلطان عصر / شاه خاتون صفیه نازش دنیا و دین
آن خداوندی که از اقبال او آراسته است / از زمین هفتمین تا آسمان هفتمین
آسمان بر پردهٔ درگاه او گویی نوشت / آنچه بودی مر سلیمان را نوشته بر نگین
گوهر سلجوق همچون گوهر باقیمت است / کز خطاب و نام‌ او دارد علم بر آستین
دهر با او یک دل است و چرخ با او یک زبان / سعد با او همره است و بخت با او همنشین
نیست او زهرا و مریم لیکن اندر اعتقاد / هست چون زهرا ستوده هست چون مریم‌ گزین
تا که بر روی زمین باشد چنو نیک‌اختری / هر زمان بر آسمان فخر آورد روی زمین
قدر آن دارد که او را از بهشت آرد نثار / لولو و یاقوت و لعل قیمتی روح‌الامین
جای آن دارد که رضوان هدیه آرد پیش او / یاره و خلخال و تاج‌ و گوشوار حور عین
در جهان هرگز چنو خاتون نخواهد بود نیز / از تبار طیبات و از نژاد طیبین
گر دلیلی باید این را داستان او بخوان / ور نشانی باید این را روزگار او ببین
مادر از وی شادمان است و برادر خرم است / زانکه هست او از خرد صاحبقرانی بی‌قرین
بخت او هر ماه بفزاید همی اقبال آن / عدل او هر روز بفزاید همی انصاف این
دودهٔ‌ سلجوق را فرزند او سلجوق شاه / تازه خواهد داشت در دنیا و دین تا روز دین
نرم خواهد گشت از پیکان او پیل دمان / رام خواهدگشت از شمشیر او شیر عرین
خست خواهد چشم بدخواهان چو بفرازد کمان / بست خواهد پای‌ گمراهان چو بگشاید کمین
ای خداوندی‌ که عالم را به عدل تو همی / تهنیت‌گویند هر روزی کرام‌الکاتبین
وقف دارم جان و تن بر خدمت و مدح شما / هست بر سِرٌَم‌ گوا یزدان‌ گیتی آفرین
از خداوندان مرا تشریفها حاصل شدست / زر سرخ و جامه‌های فاخر و در ثمین
از تو ادراری همی باید که بفزاید بران / تا دل و جان‌ رهی باشد به شکر تو رهین
تا جهان باشد دل سلطان و خاتون بزرگ / از تو خرم باد چون عالم ز باد فرودین
دهر بر منشور هر سه نام دولت‌ کرده نقش / بخت بر درگاه هر سه اسب دولت‌ کرده زین
هر سه را دولت به‌کام و هر سه نعمت را مدام / هرسه را حشمت بلند و هر سه را رایت مبین
دشمنان هر سه در دوزخ ز اصحاب‌الشمال / دوستان هر سه در جنت ز اصحاب‌الیمین