امیر معزی › شمارهٔ ۴۰۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای مبارک فخر امت ای همایون مجددین / ای سزای آفرین از خالق خلق‌آفرین
ای به اصل اندر تو را جد و پدر محمود و فصل / روزگار و کار تو چون نام آن و نام این
صاحب خیرات بر روی زمین چون تو کجاست / کز تو خشنودست و خرم صاحب روی زمین
مجد دینی تو به راحت او معین‌الدین حق / چشم دین هرگز نبیند چون شما مجد و معین
هست رسم نیک تو بر جامهٔ ملت طراز / هست رای پاک او بر خاتم دولت نگین
تو نداری در معانی از هنرمندان همال / واو ندارد در معالی از هنرمندان قرین
تو کریمی حق‌شناسی او جوادی حق‌گزار / تو همامی کاردانی او وزیری دوربین
هست برج سعد را توفیق تو ماهی منیر / هست دَرج ملک را توقیع او دُرّی ثمین
رایت ملت به تو منصور شد تا نفخ صور / خانهٔ دولت بدو معمور شد تا روز دین
هر دو را پیوسته توفیق است بر اعمال خیر / آمد اندر شأ‌نِ هر دو نِعم اجرِالعامِلین
تا که این صدر خراسان در خراسان آمدست / نیست یکدل در خراسان جز به‌شکر او رهین
آفتاب شادی از ابر امید آید برون / چون برون آید به‌دیوان دست او از آستین
صدر ایوان شد ز انصافش سزای تهنیت / ملک و دولت شد ز تدبیرش سزای آفرین
روزگار از داد و دینش خرم و آراسته است / همچو باغ از ابر نوروزی و باد فرودین
کبک و تیهو رسته‌اند از چنگل بازسپید / گور و آهو جسته‌اند از پنجهٔ شیر عرین
ای به فردوس برین راضی زتو جان صفی / وز دل صافی تو دنیا چو فردوس برین
هرچه از خیرات درگیتی خبر بود وگمان / اندر این عصر از خصال تو عیان است و یقین
این همه توفیق کایزد داشت ارزانی تو را / بر سعادتهای کلی هست برهان مبین
گر پیمبر داشت مهری از نبوت بر کَتَف / همچنان داری تو نوری از سعادت بر جبین
از کمال حسن زیبد زیور کرسی و عرش / هرچه بنویسد زاعمالت کرام‌الکاتبین
گرچه من خادم به خدمت همنشین تو نی‌ام / اشتیاق توست دایم با دل من همنشین
گه درود تو رساند سوی من باد صبا / گه ثنای من رساند سوی تو روح‌الامین
دفتری داری ز شعرم در یمین و در یسار / محضری دارم زشکرت در یسار و در یمین
هست درخور طلعت میمون تو چشم مرا / همچنان چون تشنه را درخور بود ماء معین
تا که در اسلام تاریخ سنین است و شهور / بر تو فرخ باد و میمون هم شهور و هم سنین
سال و مه در موکب تو رایت نصرت به پای / روز و شب بر درگه تو اسب دولت زیر زین