امیر معزی › شمارهٔ ۴۰۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از آن دندان چون پروین مرا شد دیده پر پروین / وزان رخسار چون نسرین مرا شد دیده چون نسرین
روا باشدکه نسرین خیزد از نسرین به طبع اندر / ولیکن‌ کی روا باشد که پروین خیزد از پروین
اگر بنماید آن دلبر به چین و هند یک ساعت / بریده زلف خَم در خَم شکسته جَعد چین در چین
شود چون جعد او پرچین شود چون ‌زلف او پرخم / رخ صورتگران هند و پشت بتگران چین
رخی دارد به ‌زیبایی مثل همچون رخ عَذ‌را / لبی دارد به شیرینی سمر همچون لب شیرین
بود در وقت دلتنگی نشاطم زان رخ زیبا / بود در حال بیماری علاجم زان لب شیرین
گه اندر عشق او بارم زدیده قطرهٔ باران / گه اندر هجر او بِفْر‌وزم از دل آذر برزین
بدین روی از دل و دیده مرا باشد همی هر شب / هزاران شعله در بستر هزاران قطره در بالین
ندارم خواب تا پرخواب دارد نرگس جادو / ندارم تاب تا پرتاب دارد سنبل مشکین
فغان زان نرگس و سنبل‌که از بی‌دادی هر دو / بلا بارید بر عشاق خاصه بر من مسکین
نگارین نو آیینم به حورالعین همی ماند / که از دیدار او گردد همی مجلس بهشت‌آیین
چو پیش من شود ساقی و مجلس را بیاراید / مرا باشد در این ‌گیتی بهشت و روی حورالعین
گرامی د‌ارمش چون چشم روشن‌بین به هرجایی / کزو دارنده‌تر هرگز نبیند چشم روشن‌بین
به‌روی عالم افروزش مزین شد وثاق من / چنان چون حضرت‌ سلطان مزین شد به‌ زین‌الدین
عماد دولت عالی ابوالقاسم که ‌قِسم او / رسید از مجلس شاهان قبول و حشمت و تمکین
علی ناصر آن سرور که خلق و رسم او ماند / به خلق صاحب معراج و رسم صاحب صِفّین
حضورش هست همچون باد فروردین ‌که خرم شد / خراسان از وجود او چو باغ از باد فروردین
به هر شهری ‌که بگذشت او ز به هر او سزا بودی / اگر ملک خراسان را زدندی کله و آذین
شدندی بر سپهر و بر زمین از بهر تبجیلش / ستاره جمله‌گوهر بار و مردم جمله‌گوهرچین
زمام عالم توسن همی دردست او زیبد / چنان کاندر کف رایض لجام کرهٔ نو زین
ز نور پاک اَجرام است پنداری سرشت او / وگرچه هست در خلقت سرشت‌کائنات از طین
به‌تن در بشکفاند جان وفاقش چون می روشن / به‌رگ در بفسُراند خون خلافش چون دم تنین
چو کین او همی توزد جهان از دشمنان او / نیازش نیست‌کز دشمن به‌جهد خویش توزدکین
ایا در چنبر حکمت سر آزادگان یک سر / و یا در عهدهٔ عهدت دل آزادگان همگین
به‌فر تو رهاگردد گوزن از پنجهٔ ضیغم / به عدل تو امان یابد تذرو از چنگل شاهین
کفایت‌ گر شود محسوس بر شکل یکی میزان / نباشد جزکف وکلک تو او راکفه و شاهین
ز تدبیرت عجب نبود که شاه مشرق و مغرب / به هر روزی نهدروی از خراسان سوی قسطنطین
کند پای ستوران را شکال از موی رهبانان / کند زین غلامان را صلیب رومیان خرزین
مسلم‌گردد او را ملک وگنج روم سرتاسر / چنان‌ کاو را مسلم‌ گشت ملک و نعمت غزنین
ز پیش پادشا محمود پیش پادشا سنجر / به شغلی آمدی کان شغل دولت را بود تزیین
بر آرد شاه آزاده مراد و کام شهزاده / که مشکوری به‌نزد آن و مقبولی به‌نزد این
چو در دیوان خاتونی به فرمان شهنشاهی / به‌دست زرفشان اندر گرفتی کلک مشک‌آگین
زکلک تو عجب دارم‌که هنگام هنرمندی / همه علمی ز بر دارد ز کس نایافته تلقین
اگرچه تیغ و زوبین را شناسد هرکسی قاطع / صریر و مد او قاطع‌ترست از تیغ و از زوبین
سر او هر زمان سِکّین روان از تن بیندازد / از آن معنی ندارد باک و باشد در بر سکین
چو از تارک قدم سازد بود مظلوم را راحت / چو از قطران‌ گهر سازد بود آشوب را تسکین
کجا اسرار دولت را بر او املا کند خاطر / چو در دستت روان گردد بگوید بی‌زبان در حین
ایا شخصی‌که مدح تو به‌جان‌گویند مداحان / که از تو بهر مداحان هم‌ احسان‌ است و هم‌ تحسین
گه مدح تو بر خاطر چنان زحمت‌ کند معنی / که در مدح تو مادح را نباشد حاجت‌ تضمین
من اندر دل ز مدح تو فراوان تحفه‌ها دارم / نشان ‌دارم ز دیگر تحفه‌ها از تحفهٔ پیشین
قبول خویش‌کن داماد تا از پردهٔ خاطر / عروسانی برون آرم سبک روح و گران کابین
همی تا باشد اندر طبع‌ها از آفرین شادی / بر آن‌گونه که در دل‌ها همه غم باشد از نفرین
همیشه طبع احباب تو باد از آفرین شادان / به فر دولت سلطان ز نیسان بهترت تِشرین
نهاده بر کفت در بزم و پیش رویت استاده / میی پروردهٔ مهر و بتی پروردهٔ تکسین
دعاگفته تو را دولت چه در سَرّا جه در ضَرّا / که چون دولت دعا گوید کند روح‌الامین آمین