امیر معزی › شمارهٔ ۴۱۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خدایگان زمان است و شهریار زمین / سپاهدار جهان است و پهلوان ‌گزین
چو پادشاه چنین باشد و سپهسالار / سزای هر دو بباید یکی وزیر چنین
به حق شدست ملک را وزیر فخرالملک / چنانکه بود ملک شاه را قوام‌الدین
موافق است پسر با پسر در این ‌گیتی / مساعد است پدر با پدر به خلد برین
سزد که خواجه بود وارث دوات و قلم / چنانکه هست ملک وارث حسام و نگین
وزیر زادهٔ دنیا سزد مُدبّر ملک / چو شاهزادهٔ دنیاست پادشاه زمین
اگرچه هست چو باغی شکفته مُلک‌ مَلِک / پر از درخت بلند و پر از گل و نسرین
شکفته‌تر شود اکنون ز همت دستور / که هست همت دستور باد فروردین
اگرچه شاه و همه لشکرش گرفتستند / عجم به دولت پیروز و تیغ زهرآگین
چو باز صدر جهان ‌گشت یار دولت و تیغ / ز سومنات بگیرند تا به ‌قسطنطین
روان شاه ملک شاه و جان خواجه نظام / گزیده‌اند به ملک ملک ز علیین
ز بهر هدیه فرستند یا ز بهر نثار / به دست رضوان پیرایه‌های حورالعین
هر آنچه خسرو مشرق بگوید و بکند / به حق بود که خدایش همی کند تلقین
جهان به سیرت و آیین او همی نازد / که نایب پدر است او ، به سیرت و آیین
خدایگانا، هرچ از خدای خواست دلت / بیافتی و نهادی بر اسب دولت زین
ببرد عدل تو از پشت پادشاهی خم / فکند تیغ تو بر روی بدسگالان چین
ضمیر روشن تو هست عقل را مسکن / رکاب فرخ تو بخت را بود بالین
ز بیم خنجر تو ولوله است در توران / ز سهم لشکر تو زلزله است در غزنین
چو از سنان تو تابد ظفر به روز مصاف / چو از کمان تو پَرّد اجل به وقت‌ کمین
ز نعل مرکب و از خون‌ کشتهٔ تو رسد / به روی ماه غبار و به پشت ماهی طین
گهی‌ که هست سپاه تو بر لب جیحون / شوند خسته و بسته سپاه خان و تکین
گهی به بیشهٔ مازندران سوارانت / عصا کنند به دست سپهبدان زوبین
سپه‌کشی که ز توران به کین تو بشتافت / خبر نداشت کزو تیغ تو بتوزد کین
نهاد روی به اقبال چون کشید مصاف / گرفت دامن ادبار وکشته شد در حین
به‌ یک زمان سپهش منهزم شدند چنانک / هزیمت از لب جیحون رسید تا در چین
مخالفی که به مازندران خلاف تو جست / پناه ساخت زبیشه چنانکه شیر عرین
زپهلوان سپاهت به عاقبت بگریخت / بر آن صفت که کبوتر گریزد از شاهین
بدان عدد که بود بر مجره کوکب خُرد / ز بیشه با او رفتند لشکرش همگین
شدند عاقبت کار در میانهٔ راه / ستارگان مَجرّه کواکب پروین
چو ره نمود سعادت بر تو ایشان را / رسید بهرهٔ ایشان جلالت و تمکین
همه به قبضهٔ فرمان تو شدند رهی / همه به منت احسان تو شدند رهین
خلاف و طاعت تو هست اگر قیاس کنند / یکی چو آذر برزین یکی چو ماء معین
خرد کجا بود آن را که او ز خیره سری / شود ز ماء معین اندر آذر برزین
چه آن که باد خلاف تو دارد اندر سر / چه آن‌که هست به صد ساز زیر خاک دفین
به نیک‌بختی تو هرکه دل ندارد شاد / بنالد از غم و بر بخت بدکند نفرین
مگر خدای زجان آفرید عهد تورا / که هست عهد تو در هر دلی چو جان شیرین
مگر قرین و همال از فرشته است تورا / کز آدمی نشناسم تورا همال و قرین
چو دید مجلس عالیت شاعر پدری / بهشت دید به دنیا به ‌چشم روشن بین
ضمیر و خاطرش از مدح تو گرفت شرف / چو آسمان زنجوم و صدف ز درّ ثمین
همیشه تا که بود حفظ و عصمت یزدان / جهانیان را حِصن‌ حصین و حَبل‌ مَتین
نظام دین هُدی باد و عِزِّ دینِ هدی / تورا وزیر و سپهدار تا به یوم‌الدین
چنانکه ناصر دین و معین خلق تویی / خدای عزوجل ناصر تو باد و معین
سپاه و مملکت و عمر و روزگار تورا / دعا زدولت و آمین زجبرئیل امین