تو راست روی چو نسرین تازه ای بتچین / مراست از غم عشق تو روی چون نسرین
توراست پروین زیر دو دانهٔ یاقوت / مراست دیدهٔ یاقوت بار بر پروین
توراست زر طرازنده بر میان دو سیم / مراست زرّ گدازنده بر رخ سیمین
تو راست بستر و بالین همیشه پرگل و ماه / مراست پر تَف و نم بی تو بستر و بالین
تو راست پرخم و چین جَعْد زلف غالیه بار / مراست قامت و روی از غم تو پُر خم و چین
توراست پرچین از ساج گرد لالهستان / مراست گرد گل زرد عاجگون پرچین
تو راست مشک به کافور بر عجین به گلاب / مراست خاک به خونابه زیر پای عجین
توراست مار قرین بر فراز برگ سمن / مراست برگ سمن بر فراز مار قرین
توراست برچین بر روی حلقه کرده جنان / مراست عشق تو بر گوش حلقه کرده چنین
توراست آذر برزین به روی بر ز نشاط / مراست بر دل ز اندیشه آذر برزین
توراست تلقین آشوب و فتنه از دیوان / مراست مدح وزیر از فرشتگان تلقین
وزیر خسرو و شرق و نصیر ملت شرع / مجیر دولت و تایید او موید دین
سپهر نصرت ابوالفتح کاختران سپهر / به صد هزار قرانش نیاورند قرین
بزرگوار وزیری که هست بهرهٔ او / ز هفت کوکب سیاره هفت چیز گزین
ز زهره بزم و ز بهرام قُوّت اندر رزم / ز تیر در همه علمی ضمیر روشنبین
ز ماه سیر شبانروزی و ز کیوان خشم / ز مهر طلعت و از اُورمزد رای رزین
یمین او سبب روز و روزی بشر است / بدین سخن نه گرو بایدم همی نه یمین
شود گشاده در روزی و بتابد روز / چو او به دیوان بگشاید این خجسته یمین
نخست روز کند آرزوی خدمت او / چو در بدن متحرک شود جَنان جنین
ز حرص خدمت و دیدار او عجب نبود / که بیقرار شود نطفه در قرار مکین
چو کلک و مِقرَعه در صدر زین به کف گیرد / دلیروار دو صنعت کند بدان و بدین
به نوک کلک جهانی ببخشد اندر صدر / به شیب مِقرَعه ملکی بگیرد اندر زین
به روز رزمگر از دست او شرف یابد / مسیر طایر و دفع طمع کند شاهین
سرشت او به صفت چون سرشت ما نبود / که او ز ماء معین است و ما ز ماء مهین
اگر سحاب بیاموزدی سخاوت او / به جای قطره همه بدره باردی بر طین
علیالعموم بیارایدی جهان خرداد / علیالخصوص بیارایدی به فروردین
به یادم آمد بیتی که عنصری گوید / به لفظ و معنی پاکیزهتر ز درّ ثمین
نه من به تضمین مدحش همی بیارایم / همی به مدح وی آراسته کنم تضمین
« آیا ز مرکب تو گرد رفته بر گردون / کشیده رایت عالیت سر به علیّین»
زمانهگشت بر اعدا چو حلقهٔ خاتم / چو روز فتح گرفتی زمانه زیر نگین
به بحر کینه چو خصم تو در سفینه نشست / سفینه گشت نگونسار و غرقه شد مسکین
در آن مقام تو گفتی که بر سر اعدا / همی حجارهٔ سِجّیل بارد از سِجّین
هنوز ناشده از مغزشان بخار شراب / نهاد مالک بر دستشان همی غسلین
جهانیان همه آگه شدند و دل بستند / که چون گشاد قضا بر مخالفانت کمین
ز بس نهیب سر اندر کنند و دم نزنند / نهنگ شرزه و پیل دمان و شیر عرین
ز جان گرگین گرگان همی خورد تشویر / که آب دیلم بردی و رونق زوبین
نداشتی خطری پیش او سیاست تو / اگر به گرگان بودی هزار چون گرگین
که از کفایت و رای تو آن ولایت را / همه سلامت و امن است و راحت و تسکین
ز جانبیش به سر حد ماوراءالنهر / ز جانبیش به در بند کشور غزنین
تو ایدری و ز تدبیر تو بهر دو طرف / هزار سدّ بلندست و صد هزار حصین
نظیر تو ز وزیران کسی ندانم من / به عقل کامل و رای صواب و عزم متین
نپاید آنکه به جنگ تو آید اندر جان / نیاید آنکه به خیل تو آید اندر چین
بشارتی رسد از فتح و مژدهٔ ظفرت / چو گوش و چشم تو را باشد اختلاج و طنین
امید هست که آرد به درگهت فغفور / همه طرایف چین از نگارخانهٔ چین
کشند پیش تو چیبال و قیصر رومی / بتان زرین از سومنات و قسطنطین
خدای عرش ز خاک آفرید شخص تو را / کِرام پیش تو زان خاک برنهند جبین
دفین کنند همهگنج در زمین وزرا / به جای گنج همی دشمنان کنی تو دفین
ز بهر آن بدهی گنج و در زمین بنهی / که باید از قبل دشمنانت زیر زمین
خزانهدار چو در بزم بشنود ز تو هان / سلاحدار چو در رزم بشنود ز تو هین
ز بحر جود همه زرّ ناب خیزد موج / ز ابر خشم همه خون صرف ریزد هین
کجا زمانه به سکّین همی سری بُرّد / کز آن سرش به دل اندر خلاف باشد و کین
اگر کنی تو به سکّین اشارتی که مَبُر / نبرد آن سر و سر باز پس کند سکّین
به دست توست همایون یکی همای شگفت / به خلق اجملها دُرافشان، به فرق مشکآگین
کجا صریر کند ملک را دهد ترتیب / کجا صفیر کند شرع را کند تزیین
مَشاطهای عجب است او که رنگ مشکینش / مَشاطگی نکند جز به صبح باز پسین
مهندسی است که از بهر مصلحت شب و روز / همی به روز بر اشکال شب کند تعیین
جو در بنان تو سازد بنای فضل و ادب / به عقد او نرسد مه به عقدهٔ مشکین
بزرگوارا پوشیده نیست بر دل تو / سخن چنانکه فراز آورند غَثّ و سَمین
سخنوران جهان دیدهٔ کهن شده را / به روزگار تو نو گشت سیرت و آیین
منم به خدمت تو شخص خویش کرده رهی / به شکر و منّت تو جان خویش کرده رهین
نبسته مدح تو برحسب طاقت و امکان / نشسته پیش تو بر فرش حشمت و تمکین
عروس بخت مرا بخشش تو کابین است / قبول توست گر او را قباله و کابین
سزدکه خوانم مدح تورا جوانی و جان / که چون جوانی و چون جان خوش آید و شیرین
غذای جان نشناسم جز آفرین تو را / و گر شناسم بر من مباد جز نفرین
همیشه تا که امامان خبر دهند همی / ز حوض کوثر و ماء معین و خلد برین
همیشه بزم تو چون خلد باد خرم و خوش / کف تو کوثر و می در کف تو ماء معین
تو با سعادت و شادی نشسته چون رضوان / به خدمت تو رده برکشیده حورالعین
به جان پاک تو هر ساعتی ز رحمت صرف / رسیده فیض الهی ز دست روحالامین
قیاس عمر تو چندانکه در شمار کنند / از آن شمار بود اَلف،کمترین تعیین
زمانه در همه وقتی تو را رهیّ و غلام / خدای در همه کاری تو را نصیر و معین
به مجلس تو ثنای من از در احسنت / به حضرت تو دعای من از در آمین