آن بت که هست چهرهٔ خور پیش او رهین / صد حلقه دارد از سه طرف هر طرف یمین
پیوسته در میانهٔ هر حلقهای دلی / چون خاتمی شده که کبودش بود نگین
گاهی ز تاب زلف به گل بر نهد کمند / گاهی ز کید جعد به مه بر کند کمین
از تاب زلف اوست دل من گرفته تاب / وز چین جعد اوست رخ من گرفته چین
فریاد از آن نگار که در نال سوخته / آتش ز دست از دل سنگین آهنین
ای دلبری که از رخ و زلفین تو مرا / پر سوسن است دامن و پر سنبل آستین
گه بر سپهر وصف تو گویند مهر و ماه / گه در بهشت ویل تو جویند حور عین
ترّی و خُوشی غزل من ز وصف توست / بر تو غزل سزاست چو بر خواجه آفرین
تاج علا و گنج معالی علی که او / دستور سیف دولت شاه است و سیف دین
آزاده مهتری که کواکب به صد قران / او را نیاوریده به آزادگی قرین
همنام او علی است که او بود روز حرب / شیر خدای و دادگر و میر مؤمنین
شد زان علی یقین همه دشمنان گمان / شد زین علی گمان همه دوستان یقین
در بند آن علی دل کفّار شد اسیر / در شکر این علی دل زوّار شد رهین
گر ابن عم احمد مختار بود آن / دستور ابنِ عمِّ شه عالم است این
ای تابع هوای تو اَجرام بر سپهر / وی شاکر سَخای تو اجسام بر زمین
از جود توست حاجت آزادگان روا / وز رسم توست حُجّت فرزانگان متین
همواره در مقام جلالت تویی مقیم / پیوسته در مکان سعادت تویی مکین
بینام تو سرشک نبارد همی ز ابر / بیمهر تو نبات نروید همی ز طین
در پیش سیف دولت سلطان دادگر / یُسْرست بر یسارت و یُمْن است بر یمین
در حضرتش وزیری و در خدمتش ندیم / در مُلْکَتَش وکیلی و در نعمتش امین
تا سرفراز گشتی ز این هر چهار چیز / شد خاک پای همت تو چرخ هفتمین
ای گشته دولت ازلی با تو هم عنان / وی گشته حشمت ابدی با تو همنشین
بحری است مدح تو که بر آن بحر طبع من / همچون صدف شدست پر از گوهر ثمین
از اعتقاد صاف سزد گر بود مدام / بر دست تو بسایم و بر پای تو جبین
چون هست بر مدیح تو برحسب اعتقاد / ابیات من مُهَذّب و الفاظ من متین
هرگه که ذکر خویش توقع کنم همی / زان خاطر لطیف و از آن رای دوربین
تا بر سپهر سیر نجوم است بارجوم / تا در زمانه دور شهورست با سنین
بر چرخ عقل باد جمال تو آفتاب / در باغ فضل باد خصال تو فرودین
حکم تو باد جابر حَسّاد کرده قهر / بخت تو باد مرکب اقبال کرده زین
دولت تو را پناه و تو احرار را پناه / ایزد تو را معین و تو سادات را معین