ایا معزی برهانی این جمال ببین / که با ولایت صاحبقران شدست قرین
کنون که گشت بیاض زمان چو ساحت عدن / کنونکهگشت سواد زمین چو چرخ برین
سواد فایدهٔ خاطر از بیاض بیار / در این بیاض زمان و در این سواد زمین
گر از بزرگی و مقدار او سوال کنی / جهان چو حلقهٔ انگشتری است او چو نگین
خیال خیر عمادی است در زمین و زمان / شعاع نور عمادی است در مکان و مکین
وگر ز نصرت و آثار او سوالکنی / فذلکش نتوان یافت از شهور و سنین
اگر نشان دهی از معجزات دولت او / بود طراز کرامات اولیا به یقین
وگر خبر دهی از خلقت و جِبِلّت او / بخوان چهارم آیت ز سورهٔ والتین
وگر تعرّف دینش کنی بحمدالله / کمال دارد و نقصان در او نیافت مکین
وگر سخن ز سخاوت رود بداد تمام / عروس حرص و امل را سخای او کابین
وگر زمصلحت خلق و منفعتگویی / نصیب یافته از او حجاز تا در چین
وگر مخاطبه گویی چهار پیشروست / چنانکه طبع چهارست چیست معنی این
به هر مکان اثری دارد آن چهار تمام / به هر زمان خطری دارد این چهار گزین
ستوده سیف مسلمانی و امیر عراق / عماد دولت صاحبقران و قطب الدین
زمانه همچو یکی نامه بود بیعنوان / فلک نوشت بر آن نامه نام ساوتکین
ز عز دولت او وز کمال همت او / زمانه ایمن و آباد شد بهشت آیین
همی ننالد آهو ز پنجهٔ ضیغم / همی نترسد تیهو ز چنگل شاهین
هزار میر به درگاه او شده است رهی / هزار شاه به فرمان او شده است رهین
ایا مثال تو پرگار عقل را نقطه / و یا نوال تو میزان جود را شاهین
به چاکر تو تقربکند شه توران / به نامهٔ تو تفاخرکند شه غزنین
حسام توست چو بحری که زهر دارد موج / خدنگ توست چو ابری که مرگ دارد هین
مخالف تو به سر بر لگام دارد از آن / که بخت تو به فلک برنهاده دارد زین
کسیکه بر تن و بر جان تو سگالد بد / سپهر بر تن و بر جان او کند نفرین
به زخم تیر تو زیر زمین نهفته شود / هر آنکه او به دل اندر نهفته دارد کین
مکان مادح تو هست بقعهٔ رفعت / سرای حاسد تو هست مسکن مسکین
به توست شیرین عیش هزار خسرو و میر / چو زندگانی خسرو به طلعت شیرین
یکی درخت نشاندی به باغ ملک اندر / که آن درخت همی سرکشد به علیین
خدا بهشت دو تا آفرید در دو جهان / یکی است خلد و دگر ملک پادشاه زمین
در آن بهشت درختی است نام او طوبی / در این بهشت درختی است اصل او زرین
بر آن درخت ز یاقوت لاله وگلنار / بر این درخت زکافور سوسن و نسرین
همی حسد برد از شاخههای آن جوزا / همی خجل شود از برگهای این پروین
بر آن درخت همه شاخههای دُر افشان / بدین درخت همه برگهای مشکآگین
به زیر سایهٔ این ایمن است لشکر شاه / به زیر سایهٔ آن ساکن است حورالعین
همی بنازد رضوان در آن بهشت بدان / همی بنازد سلطان درین بهشت بدین
خدایگانا یک چند از فراق پدر / زمانه تار بدیدم به چشم روشنبین
مرا به خدمت درگاه خواست پیوستن / اجل ز کالبدش جان گسست در قزوین
ملک به شهر نشابور شاه را فرمود / قبول و حشمت و منشور و خلعت و تمکین
منم که پیش شهنشاه نایب پدرم / به مرغزار علوم اندرون چو شیر عرین
پسر به جای پدر بهتر اندر این خدمت / برین بساط ز خاطر فشانده در ثمین
به جود و جاه و قبول تو آرزومندست / چنانکه تشنه به کاس دهاق و ماء معین
همیشه تا که بهارست موسم نیسان / همیشه تا که خزان است موسم تشرین
بقات باد به شادی و عز و پیروزی / قرین یسر یسارت ندیم یمن یمین
مساعد تو سعادت دلیل تو دولت / موافقت شده توفیق و مستعانت معین