چنانکه ناصر دین هست پادشاه زمین / نظام دین هدی هست کدخدای گزین
بلند باشد و محکم بنای دولت و ملک / چو پادشاه چنین باشد و وزیر چنین
به حق شدست ملک را نظام دین دستور / چنانکه بود ملکشاه را قوامالدّین
موافق است پسر با پسر درین گیتی / مُساعدست پدر با پدر به خُلد برین
سزد که خواجه بود صاحب دوات و قلم / چنانکه هست ملک صاحب حُسام و نگین
وزیر زادهٔ دنیا سزد مدبر ملک / چو شاهزادهٔ دنیاست پادشاه زمین
روان شاه ملکشاه و جان خواجه نظام / چو بنگرید به ملک ملک ز علّیین
ز بهر هدیه فرستند باز بهر نثار / بهدست رضوان پیرایههای حورالعین
خدایگانا هرچ از خدای خواست دلت / بیافتی و نهادی بر اسب دولت زین
به هر چه روی کنی یا به هر چه رای کنی / به حق بود که خدایت همیکند تلقین
جهان به سیرت و آیین توست خرم و شاد / که نایب پدری تو به سیرت و آیین
ببرد عدل تو از پشت پادشاهی خَم / فکند تیغ تو در روی بدسگالان چین
ضمیر روشن تو هست عقل را مسکن / رکاب فرّخ تو هست بخت را بالین
چو از سنان تو یابد ظفر بهروز مصاف / چو از کمان تو پرّد اجل به وقت کمین
ز نعل مرکب و از خون کشتهٔ تو رسد / به روی ماه غبار و به پشت ماهی هین
سپهکشی که ز توران به کین تو بشتافت / خبر نداشت کزو تیغ تو بتوزد کین
نهاد روی به اقبال و چون کشید مصاف / گرفت دامن اِدْبار وکشته شد در حین
مخالفی که به مازندران خلاف تو جست / پناه جست به بیشه چنانکه شیر عرین
زپهلوان سپاهت به عاقبت بگریخت / بدان صفت که کبوتر گریزد از شاهین
به یک زمان سپهش منهزم شدند چنانک / هزیمت از لب جیحون رسید تا در چین
همه به قبضهٔ فرمان تو شدند رهی / همه به منت احسان تو شدند رهین
چه آنکه باد خلاف تو دارد اندر سر / چه آنکه هست به صد سال زیر خاک دفین
به نیکبختی تو هرکه دل ندارد شاد / بنالد از غم و بر بخت بد کند نفرین
مگر خدای ز جان آفرید عهد تو را / که هست عهد تو در هر دلی چو جان شیرین
مگر قرین و همال از فریشته است تو را / که آدمی نشناسم تو را همال و قرین
همیشه تا که بود حفظ و عصمت یزدان / جهانیانرا حِصْن حَصین و حَبْل متین
ز حفظ یزدان حبل متین به دست تو باد / زسور عصمت پیرامن تو حِصْن حصین
نظام دین هدی باد و عزّ دین هدی / تورا وزیر و سپهدار تا به یُوْمالدّین