امیر معزی › شمارهٔ ۴۱۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نگاه کرد خدای اندر آسمان و زمین / رقم‌ کشید ز قدرت بر آسمان و زمین
کیشدن رقم قدرتش پدید آورد / هزارگونه عجایب در آسمان و زمین
چو یافتند عُلّو و سکون ز قدرت او / چه در سرشت و چه در جوهر آسمان و زمین
همه علو و سکون سر به سر رها کردند / به ‌کدخدای ملک سنجر آسمان و زمین
نظام دین ‌که همی بر سرسش کنند نثار / همه نجوم و همه گوهر آسمان و زمین
مظفر آنکه چو مهر و وفای او بینند / خلاف و کین بنهند از سر آسمان و زمین
ز نیک‌بختی او ملک و دین همی نازد / چو از نبوت بیغمبر آسمان و زمین
کجا ثنا کند او را خطیب بر منبر / ثنا کنند بر آن منبر آسمان و زمین
اگر بخواهد تا بر بدن بود زینت / شوند پر زر و پر اختر آسمان و زمین
ز بهر زینت ایوان بزم او شده‌اند / مکان اختر و کان زر آسمان و زمین
ز فرّ طلعت میمون و سعد طالع او / شوند حاسد یکدیگر آسمان و زمین
نیاورند صلاح و نظام عالم را / چو آفتاب چنین داور آسمان و زمین
بپرورند به عدلش همی درختان را / ز مهر چون پدر و مادر آسمان و زمین
ز بهر عشرت او باغ را بیارایند / به ‌گونه ‌گونه سلب زیور آسمان و زمین
اگر به صورت مرغی شود سعادت او / چو دانه گیرد در ژاغر آسمان و زمین
وگر زهمت او چرخ چنبری سازد / برون شوند بدان چنبر آسمان و زمین
ایا فریشتگان کاتب مدایح تو / ستارگان قلم و دفتر آسمان و زمین
کسی که‌ گوید با قدر و حلم تو ز قیاس / بوند همسر و همبر بر آسمان و زمین
محال گیرد و چون ژرف بنگرد بیند / به قدر و حلم تو در همسر آسمان و زمین
چو در وفای تو تا حشر دهر محضر بست / گوا شدند بر آن محضر آسمان و زمین
به روزگار تو از خلق باز داشته‌اند / بلای صاعقه و صرصر آسمان و زمین
ز دولت تو به ‌آذار و فرودین شده‌اند / سرشک بار و شجرپرور آسمان و زمین
نقاب کُحلی و ادکن بر او فرو بندند / ز دود تیره و خاکستر آسمان و زمین
کند سیاست تو روز رزم مرد تهی / هم از روان و هم از پیکر آسمان و زمین
به‌ گاه خشم تو گر روی عفو ننمودی / بسوختی ز تف آذر آسمان و زمین
کجا بسوزد خشم تو بدسگالان را / شوند پرشرر و اخگر آسمان و زمین
شکافته است و گسسته سرای و کاخ عدوت / بر آن صفت‌ که ‌گه محشر آسمان و زمین
چو سوگواران هر شب به سوگ دشمن تو / شوند در شبه‌گون چادر آسمان و زمین
فرشته است مگر لشکر تو روز مصاف / مدد کنندهٔ آن لشکر آسمان و زمین
به قهر خصم تو کردند کارهای عجیب / چو مهره باز و چو بازیگر آسمان و زمین
به کشوری که بود دشمنت خراب کنند / خم و ثبات در آن‌ کشور آسمان و زمین
چه مهره بود و چه لعبت ‌که داشتند آن روز / گرفته در دهن و در بر آسمان و زمین
همیشه لشکر کین تو نیلگون دارد / چو لون خویش و چو نیلوفر آسمان و زمین
گر آسمان و زمین برزند مخالف تو / زنند بر سر او خنجر آسمان و زمین
همیشه تا که ز نور و ظَلَم زنند علم / به حد باختر و خاور آسمان و زمین
همیشه تا که نمایند از فراز و نشیب / چو بحر اَخضر و چون لنکر آسمان و زمین
تو باش صد‌ر و خداوند جاه قدر تو را / مطیع چون رهی و چاکر آسمان و زمین
بر آسمان و زمین رای و رایت تو بلند / تو را مُسَخّر و فرمان بر آسمان و زمین