آن جهانداری که اصل دولت است ایام او / حجت فتح و دلیل نصرت است اعلام او
بشکند ناموس صد لشکر به یک تهدید او / بگسلد پیمان صد دشمن به یک پیغام او
صنع یزدان آن کند ظاهر که باشد رای او / دور گردن آن کند حاصل که باشد کام او
گرچه احکام منجم محکم است اندرحساب / در فتوح و در ظفر محکمترست احکام او
آن خداوندی که او اقلام و اقلیم آفرید / قاسم اَرزاق هفت اقلیم کرد اقلام او
کس نیارد کرد با او سرکشی و توسنی / تا بود چون بندگان گردون توسن رام او
جان ستاند بی نبرد اوهام او از دشمنان / راستگویی دست عزرائیل شد اوهام او
تیغ خونآشام تو چون خواست کرد آهنگ جنگ / صبح دشمن شام گشت از تیغ خون آشام او
چون شد از نعل ستورش پشت ماهی روی ماه / روی دشمن پشت گشت از هیبت صمصام او
وهم او در راه دشمن دام خذلان گسترید / هر کجا دشمن رود اندر فتد در دام او
شهریارا، گر مخالف جست در کین تو کام / نوش نعمت زهر نِقمَت کردی اندر کام او
در غنیمت مایهٔ اقبال بود آغاز او / در هزیمت مایهٔ اِدبار شد فرجام او
چون کشیدی لشکر از ایران به توران اندرون / شد جهان بر چشم او چون دیدهٔ همنام او
از بن دندان هزیمت کرد و از بیم تو شد / چون بن دندان افعی موی بر اندام او
تا بود شمشیر شیران تو او را در قفا / هر کجا گامی نهد برعکس باشد گام او
هست عاشق بر سر اعلام تو نصرت همی / زانکه در اعلام توست آسایش اعلام او
گر بخوانی از ختا خان را سوی درگاه خویش / آتشین گردد ز تعجیل اندر آن اَقدام او
ور فرستی یک دو چاوش را سوی فغفور چین / مسجد جامع کنند از خانهٔ اصنام او
رفت نوشِروان و نامد هیچ شاه اندر جهان / از تو عادلتر از این هنگام تا هنگام او
هر مسلمانی که طاعت دارد و مُنقاد نیست / نیست از خیر و سلامت بهره در اسلام او
جام کیخسرو اگر گیتی نمود از روشنی / رای ملک آرای تو روشنتر است از جام او
خسرو شاهان تو را خواند همی گردون که هست / اختر فرخندهٔ تو خسرو اجرام او
همچو کیوان اخترت را بنده و فرمانبرند / تیر و ماه و مشتری و زهره و بهرام او
میخور از دست بتی کز یکدگر زیباترست / سوسن و شمشاد و سیب و شکر و بادام او
چون بهار خرّم و چون بوستان تازه کن / مجلس میمون خویش از عارض پدرام او
از شعاع مجلس تو روشن است ایّام ما / هرکه زین مجلس بتابد تیره باد ایام او
هست بیحد و نهایت با تو اِنعام خدای / تا جهان باشد تو بادی شاکر اِنعام او