امیر معزی › شمارهٔ ۴۲۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا دین مصطفی است تو هستی قوام او / تا ملک پادشاست تو هستی نظام او
هرکس که او امام جهان است در علوم / چون بنگرم تویی به حقیقت امام او
بر فتح قادرست حسام خدایگان / زیرا که هست‌ کِلک تو یار حُسام او
از دولت وکفایت و تدبیر ورای توست / در شرق و غرب سکه و خطبه به‌نام او
گر قبله شد مقام براهیم در عرب / اندر عَجَم رکاب تو شد چون مقام او
بازارگان که دست تو بیند به‌گاه جود / باشد محال بر لب دریا مقام او
تا ابر نوبهاری دیدست دست تو / از شرم خوی‌گشاده شدست از مَسام او
چون مرکبی است بخت تورا چرخ زودگرد / هستند اختران همه طرف ستام او
ماه نو و مَجرّه و پروین و فَرقَدین / نعل است و تنگ و مقود و زین و لگام او
بادست مرکب توکه در مدتی سبک / پیموده گشت مَشرق و مغرب به‌ گام او
ابری است بی‌خلاف که در سیر و در صهیل / خیزند برق و رعد ز گام و ز کام او
گردون مُشَعْبد است و جهان نیست یک زمان / خالی ز رنگ و شعبدهٔ بر دوام او
او صید توست اگرچه زمان است صید او / او رام توست اگرجه جهان است رام او
از دشمنت همی کشد ایام‌ انتقام / تو ساکنی و فارغی از انتقام او
گردون در امید چو بر دشمنت ببست / زنجیر و قفل‌کرد عروق و عِظام او
دست اجل چو تیزکند تیغ دشمنی / جز جان دشمنانت نسازد نیام او
چون روزگار دام حوادث بگسترد / جز پای حاسدانت‌ نباشد به دام او
باد شمال چون سوی دولت‌ گذر کند / آرد به مجلس تو درود و پیام او
چون دولت اهتمام نماید به کار خلق / گردد به همت تو تمام اهتمام او
هرکاو ز روی عُجْب کند با تو احتشام / باطل شود ز حشمت تو احتشام او
آن راکه احترام‌کند رای شهریار / افزون شود به حرمت تو احترام او
کعبه است درگهت که همی خلق روزگار / بوسه دهند بر در و دیوار و بام او
بیدار را به‌ یاد تو باید گذاشت شب / تا بردمد ز مشرق اقبال بام او
هر کس‌ که عقل و فضل تو را بندگی‌ کند / باشد ز عقل کامل و فضل تمام او
جز تو که داند از وزرا در همه جهان / رد و قبول شرع و حلال و حرام او
آن را که تو قبول‌ کنی در وفای خویش / ایزد کند قبول صلوات و صیام او
یک هفته گر تو را شود آزاده‌ای غلام / خواهد مه دو هفته که باشد غلام او
ور چاکری از آن تو بر ما کند سلام / باشد همه سلامت ما در سلام او
حبل متین بنده معزی مدیح توست / واجب کند به حبل متین اعتصام او
چون مدح تو کند سبب اغتنام خویش / تا حَشْر نگسلد مددِ اغتنام او
از آسمان اگر چه‌ کلام آمد از نخست / برآسمان رسید زمدحت کلام او
ور قوت از طعام و شراب است خلق را / شکر و ثنای توست شراب و طعام او
انگشتری و خطّ تو بر وام او گواست / بگشای دست همت و بگزار وام او
تاکی زنم به جای جم از روشنی مثل / یک قطره می ز جام تو بهتر ز جام او
می خور ز دست آنکه‌ بنفشه است و شکّرست / زلفین مشکبوی و لب لعل فام او
ور حاسدی ملام‌ کند مر تو را همی / تو می ستان و باک مدار از مَلام او
تا شاه را نشاط بود چون خورد مدام / بر طلعت تو باد نشاط و مدام او
رای و کفایت و هنر تو دلیل باد / بر دولت مؤید و ملک مدام او
تا روزگار همچو هیونی بود درشت / در دست امر و نهی تو بادا زمام او
دینی که از علوم تو آراسته شدست / تا دامن قیامت بادا قوام او