امیر معزی › شمارهٔ ۴۲۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای روزگار ساخته آموزگار تو / روز جهان برآمده در روزگار تو
تو شهریار و خسرو خلق زمانه‌ای / واندر زمانه نیست کسی شهریار تو
کار زمانه ساخته کردی به عدل خویش / وایزد به فضل ساخته کردست کار تو
در زینهار خالق هفت آسمان تویی / خلق زمین به عدل تو در زینهار تو
صا‌حبقران ملک تویی در تبار خویش / داود همچنان بود اندر تبار تو
سعد‌ین را مقابله بوده است بر فلک / روزی‌که آفرید تورا کردگار تو
فغفور چین پیاده به خدمت دوان شود / گر بگذرد به‌کشور چین یک سوار تو
ای چون علی و تیغ تو مانند ذوالفقار / دشمن به باد داده سر از ذوالفقار تو
هرگه ‌که آفتاب تو را بیند ای ملک / خواهد که اوفتد ز فلک درکنار تو
گر بگذری به‌ جانب دریا شهنشها / دریا خجل شود زکف بَدره بار تو
در ملت و شریعت پیغمبر خدای / نخجیر شد حلال زبهر شکار تو
شاهان بر انتظار شکارند خسروا / باشد شکار تو همه بر انتظار تو
از آرزوی آنکه یکی را کنی شکار / نخجیر برکشد رده بر رهگذار تو
از روزه آنچه رفت تو را بود حق‌گزار / باقی بود موافق و خدمتگزار تو
زانجا که دین توست ز هر مه‌ که نو شود / پیوسته ماه روزه بود اختیار تو
تا چرخ را همیشه مدار است بر مدر / جز بر سریر ملک مبادا مدار تو
مداح تو معزّی و راوی شکر لبان / تو یار بندگان و خداوند یار تو