امیر معزی › شمارهٔ ۴۲۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای چرخ پیر بندهٔ تدبیر و رای تو / ای اختران چرخ همه خاک پای تو
هرچند روشن‌اند و بلند آفتاب و ماه / دارند روشنی و بلندی ز رای تو
جز کردگار عالم و سلطان روزگار / موجود نیست در همه عالم ورای تو
مستَظهری به حشمت موروث و مکتسب / اصل است و نفس پاک دلیل وگوای تو
لیکن تو را همیشه تفاخر بود به نفس / کز نفس خاست دانش و عقل و ذکای تو
از دیگران بدین سه فضیلت زیادت است / عز وجلال ومرتبه وکبریای تو
نحس زُحَل همی رود و سعد مشتری / در آسمان برابر خشم و رضای تو
بحری است موج‌زن صدفی درفشان در او / دست جواد و خامهٔ معجز نمای تو
آزادگان شوند تو را بنده بی‌بها / هرگه‌که بنگرند به فروبهای تو
خوشتر ز مژدهٔ ظفر و وعدهٔ وصال / درگوش بندگان سخن دل گشای تو
در مجلس تو ساقی و می حور و کوثرست / ماند به خلد مجلس راحت فزای تو
ایزد جزای بنده به عقبی دهد همی / تو شکرکن که داد به‌دنیا جزای تو
پرواز دولت است و طواف فریشته / گرد سرای پرده وگرد سرای تو
معلوم رای توست‌ که هستم ز دیرباز / من بنده در سرای تو مدحت سرای تو
تحسین کند زمانه چو خوانم مدیح تو / آمین کند ستاره چو گویم دعای تو
هرچند قادرست زبانم به نظم و نثر / امروز عاجزست ز شکر عطای تو
گر من زبان خلق ستانم به عاریت / شکر عطای تو نگزارم سزای تو
چون در کف از عطای تو دارم هزارگان / خواهم هزار جان‌ که سگالم ثنای تو
آری هزار جانی زیبد تو را ثنا / چون زر هزارکانی بخشد سخای تو
تا مهر بر سپهر بتابد خجسته باد / روز جهانیان ز بقا و لقای تو
تابنده باد دایم پاینده در جهان / چون مهر و چون سپهر لقا و بقای تو
هرگز برون مباد سر چرخ چنبری / یک دم زدن زچنبر عهد و وفای تو