امیر معزی › شمارهٔ ۴۳۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گشاده‌روی و میان بسته بامدادِ پگاه / فروگذشت به کویم بتی به روی چو ماه
اگر زمهر بود بامداد نور جهان / ز ماه بود مرا نور بامداد پگاه
مهی که بود به قد سرو دلبرانِ سرای / بتی‌که بود به رخ ماه نیکوان سپاه
دو زلف چون دو شب و ماه در میان دو شب / جبین چو مشتری و مشتری به زیرکلاه
چهی میان زَنَخ ساخته زسیمِ سپید / به‌گرد او دو رسن تافته زمشک سیاه
هرآینه ‌که ز مشک سیه رسن باشد / هر آنگهی‌که زسیم سپید باشد چاه
دو چشم داشت نژند آن ستمگر دلجوی / دو زلف داشت دو تاه آن سمنبر دلخواه
نژند چشم شدم پیش آن دو چشم ‌نژند / دوتاهْ پشت شدم پیش آن دو زلفِ دوتاه
چو عشق او دل مسکین من پر آتش‌ کرد / فراق او نَفَسم سرد کرد و عقل تباه
مگرکه کار فراقش فسون جادو هست / که باد سرد برآرد همی از آتشگاه
اگر به عاشقی اندر دراز شد غم من / غم دراز مرا شاعری کند کوتاه
اگر ز هجر جفاجوی‌ گمره است دلم / به آفرین خداوند باز یابد راه
بزرگ بار خدای جهان موید ملک / شهاب دین سرآزادگان عبیدالله
مُفَسِّری ‌که مُفَسَّر بدوست آیت حق / مؤیِّدی که مؤیَّد بدوست دولت شاه
کند به چشم سعادت فلک به مرد نظر / چو او به چشم عنایت کند به مرد نگاه
بسا فقیر که از جاه او رسید به مال / بسا حقیرکه از مال او رسید به جاه
به جنب همّتِ عالیش اگر قیاس کنی / چو آفتاب و چو سیم نَبَهْره‌ اندرگاه
سخای مرده بدوزنده گشت و ازکرمش / درست گشت بدو: «میتاً فأحْیَیْناه‌»
ایا ضمیر تو شادی‌گشای و اُ‌نده بند / و یا قبول تو نعمت فزای و محنت‌کاه
به قدر و مرتبه پیش تو کی نماید خصم / که پیش کوه به تعظیم کی نمایدکاه
چو آسمان و زمین تابعند ایزد را / زمانه حکم تورا تابع است بی‌اکراه
به حکم خواندن تذکیر و خواندن تأنیث / مهت غلام سزد آفتاب زیبد داه
عجب مدارکه از بهر مدح‌گفتن تو / نجوم اَلسِنه گردند و برجها افواه
موافقان تو را و مخالفان تو را / ز مهر و کین تو پاداشَن است و بادافراه
به‌وقت آنکه تولّد همی‌ کند فرزند / به پشت خصم تو اندر بریده گردد باه
چنانکه نیست‌ کف تو زجود خالی نیست / سر و زبان بداندیش تو زآهن و آه
مسلّم است به‌ تو دانش و کفایت و عقل / چنان کجا به شهنشاه تخت و افسر و گاه
هم ازکفایت توست آنکه نام و نامه ی خویش / به دست کلک تو تسلیم کرد شاهنشاه
خیال دولت تو گر به‌ کوه در نگرد / گلاب بر دمد از چشمه‌ها به جای میاه
نسیم همت تو گر به دشت درگذرد / همه زمرّد سبز آورد به جای گیاه
وگر ز فرّ تو بر روبه اوفتد اثری / زشیر شرزه خورد شیر بچهٔ روباه
بزرگ بار خدایا گناه من منگر / نگاه کن کرم خویش و درگذر ز گناه
اگر به نزد تو آیم سزد که آمد وقت / وگر مدیح توگویم سزدکه آمدگاه
وگر زغرقه شدن خطِّ ایمنی یابم / کنم همیشه به دریای خدمت تو شناه
دل و زبان من اندر ستایش ‌تو یکی است / خدای عزّوجل بس براین حدیث‌ گواه
همیشه تا که نحوست بود ز دور فلک / همیشه تا که سعادت بود ز فضلِ اله
عدوتْ را زنحوست همیشه باد نهیب / ولیت را زسعادت همیشه باد پناه
به دولت اندر خویش باد روز تو از روز / به نعمت اندر به‌ باد ماه تو از ماه
ثناگران همه بر مدح تو گشاده زبان / سخنوران همه بر فرش تو نهاده جباه
شمرده سیصد و پنجاه سال‌گردش چرخ / ز سال دولت و عمر تو سیصد و پنجاه