امیر معزی › شمارهٔ ۴۳۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صدهزاران سال میمون باد جشن مهرماه / بر شهنشاهی که دارد صدهزاران مهر وماه
بندگانش مهر و ماه اند وز فرخ طلعتش / روز ایشان هست فرخ‌تر ز جشن مهر ماه
یک تن است او از عدد وز نصرت و تایید هست / عالمی بر تخت شاهی با قبا و با کلاه
نه به‌ عدل اندر فلک زاده است چون او شهریار / نه به ملک اندر زمین زاده است چون او پادشاه
در هنرمندی و مردی پاک دین و پاک تن / در خداوندی و شاهی نیک‌رای و نیک‌خواه
ملک بی‌حد و سپاه بی‌کران دادش خدای / این چنین شه را نشاید جز چنین ملک و سپاه
خسروی او را سزاوارست‌ کز فرهنگ اوست / قیمت تاج و نگین و تیغ و تخت و بارگاه
هست رایش خلق را سوی سعادت راهبر / بی‌مبارک رای او سوی سعادت نیست راه
روی نصرت را دم شمشیر او دارد سپید / روی دشمن را پی شبرنگ او دارد سیاه
وعدهٔ خلد و وعید حشر بنماید همی / دست او در بزمگاه و تیغ او در رزمگاه
خُلد بینی چون ‌کنی در بزمگاه او نظر / حَشر بینی چون‌ کنی در رزمگاه او نگاه
خانیان از تاب تیغ او همی‌گویند وای / رومیان از ترس تیر او همی‌گویند آه
ای به جنب رای تو رای بداندیشان خطا / ای به جنب عزم تو عزم ستمکاران تباه
ای ز جباری مقدس همچو عیسی از دروغ / ای زبیدادی مطهر همچو یحیی ازگناه
از تو دارد هر کسی در ملک و دولت نام‌ و نان / وز تو دارد هرکسی در دین و دنیا عز و جاه
گر سر از شادی بیفرازی ‌کنون وقت است وقت / ور رخ از عشرت بیفروزی کنون گاه استْ گاه
خاصه‌ کز باد خزانی هم به باغ ‌و هم به راغ / شنبلیدی شد درخت و زعفرانی شدگاه
ر‌نگ را اندرکمرها تنگ شد جای‌ گریز / ماغ را اندر شَمَرها سرد شد جای شناه
د‌ر چنین فصلی سزد گر جام می داری به ‌کف / در چنین وقتی سزد گر حق می داری نگاه
در همه وقتی تو دل یکتاه داری پیش حق / باد پیش قامت تو قامت شاهان دوتاه
تو معین شرع بادی و تو را ایزد معین / تو پناه خلق بادی و تو را ایزد پناه
خشم تو مانند آتش باد وگمراهان چو نی / کین تو چون باد صرصر باد و بدخواهان چوکاه