شاها به خدمت آمد فرخنده مهرگانی / وز فرخی و شادی آورد کاروانی
گر جشن مهرگان نیست امروز پس چه باشد / از عدل توست ما را امروز مهرگانی
دیدار توست ما را روشن چو آفتابی / ایوان توست شاها عالی چو آسمانی
فرّ تو هست گویی در هر سری چو چشمی / مهر تو هست گویی در هر تنی چو جانی
گردون چو تو نیارد در ملک شهریاری / گیتی چو تو نبیند بر خلق مهربانی
ای بر حصار دولت عدل تو کوتْوالی / وی در سرای شاهی تیغ تو پاسبانی
آن کیست کاو به شاهی بر تو کند کمینی / وان کیست کاو به مردی بر توکشد کمانی
بیحکم تو نغرد شیری به مرغزاری / بی امر تو نپرّد مرغی ز آشیانی
گر اهل مصر بینند از تیغ تو خیالی / ور قوم روم یابند از تیر تو نشانی
در مصرکس نبیند خصمی و بدسگالی / در روم کس نیابد دونی و بدگمانی
از درگهت غلامی وز حاسدت سپاهی / از لشکرت سواری وز دشمنت جهانی
هر نصرتی و فتحی کز تو شود مهیا / در چشم بدسگالت تیری است یا سنانی
هر کس که سرکشیدست از خطّ طاعت تو / صد درد بیش دارد زیر هر استخوانی
از خدمت تو سودست ای شاه بندگان را / هرگز نبود کس را در خدمتت زیانی
اجرام آسمان را گشته است همت تو / فرخنده رازداری پیروز ترجمانی
شاها خدایگانا از گفتن مدیحت / پر عنبرست و گوهر پیش تو هر دهانی
از فر دولت تو نشگفت اگر ببارد / عنبر ز هر دهانی گوهر زهر زبانی
بشکفته باد شاها بزم تو تا قیامت / خرّم چو لالهزاری زیبا چوگلستانی
بادی چنین که بودی شایسته کامکاری / بادی چنین که هستی شایسته کامکاری
تا هست بخت و دولت هرگز مباد غایب / بخت از بر تو روزی دولت زتو زمانی