امیر معزی › شمارهٔ ۴۳۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای تو را بر مه و زهره ز شب تیره ردی / زهره از چرخ به زیبایی تو کردندی
نه عجب‌ گر کند از چرخ ندا زهره تو را / تا به مه بر ز شب تیره تو را هست ردی
لعبت چشم منی چشم منت باد نثار / راحت جان منی جان منت باد فدا
ای درخشنده بناگوش تو از زلف سیاه / همچو از ابر درخشنده بود شمس ضحی
راست گویی ز میان زره داودی / هر زمانی ید بیضا بنماید موسی
در عجم هست حدیث من و عشق تو چنانک / در عرب قصه سعدی و حدیث سلمی
نتراشیده به تیشه چو لب تو آزر / ننگاریده به خامه چو تو صورت مانی
در دو زنجیر و دو گلنار تو بیم است و امید / در دو بادام و دو مرجان تو دَردست و شفی
از دو مرجان شکری جز بدلی نفروشی / زین‌ گرانتر به جهان‌ کس نکند بیع و شری
تا تو بر برگ سمن مشک طلی ‌کردستی / بارم از جَز‌ع همی لؤلؤ بر زرّ طلی
من چنانم که به زاری سمرم چون مجنون / تو چنانی که به ‌خوبی مثلی چون لیلی
آشنای تو منم در بر من مأوی ساز / بر بیگانه چه‌ گردی و چه سازی مأوی
خانه من وطن توست و دلم خانه تو / تو همی جای دگر خانه چه‌ گیری بکری
دور گشتن ز ره راست ضلالت باشد / این ضلالت نپسندد شرف دین هدی
زین دولت سر احرار رضی ملکان / قبلهٔ سعد و عُلو سعد علیّ عیسی
آن جوادی که فقیران را در تیه امید / منّت و سَلو‌ت او هست چو مَنِّ و سَلو‌ی
آنکه او از ستم و فتنه تهی‌ کرد عجم / چون رسول عربی کعبه ز لات و عُزّی
ملک را با نظرش نیست نهیب از آفات / خلق را با کرمش نیست گزند از بلوی
به ازو هیچ خردمند و هنرمند نبود / نه به ایام سلیمان نه به عصر کسری
گر بود قطر ندی پاک ز باران بهار / هست نقش ‌گهرش پاکتر از قطر ندی
هرکه را دوستی او بود امروز بشیر / نشنود روز قیامت ز قضا لا بُشری
در عجم چون شرف‌الدین نبود نیز کریم / در عرب چون اَسدالله نبود نیز فتی
ای خط تو بفروزد خطر کلک و دوات / چون ز تأیید شهنشه شرف تاج و لوی
کعبهٔ جودی و درگاه تو دشت عرفات / خلق عالم همه حجاج و سرای تو مِنی
بارگاه تو چو خلدست و تو چون رضوانی / کف کافیت چو کوثر قلمت چون طوبی
در کفایت ز تو خواهند بزرگان منشور / در فتوت ز تو پرسند کریمان فتوی
بخت بر جامه عمر تو کشیدست علم / دولت از نامهٔ فضل تو کشیده است سِحی
گاه فرهنگ و بلاغت ‌که‌ کند با تو جدل / گاه احسان و مروت که کند با تو مری
نسق و رونق ملک از هنر و سیرت توست / همچو ترکیب تن خلق ز ترتیب قوی
آب را ماند شکر تو که بر روی زمین / نیست بی‌شکر تو چندانکه بلادست و قری
به صبا ماند عدل و نظر تو که جهان / چون شود پیر پذیرد زصبا طبع صبی
جان پاک است مگر مهر تو از روی قیاس / زانکه بی‌مهر تو زنده نتوان بود همی
مهرهٔ شادی و شاه طرب حاسد تو / هست در ششدرهٔ محنت و دربند عزی
بدسگالی‌ که ‌کند بر هنر و نفس تو عیب / هرکه مدحی‌ کند او را بود آن مدح هجی
نشنود زایر تو گاه نوال از تو نفیر / نشنود سایل تو گاه سؤال از تو عنی
با نعم جفت شود هر که شنید از تو نعم / وز بلا فرد شود هر که شنید از تو بلی
سیف و مَعن عربی پیش تو گر زنده شوند / هر دو گردند بری از صفت و از دعوی
سیف را با تو گه فضل نباشد برهان / معن‌ را با توگه جود نباشد معنی
از بس اِنعام که با خلق جهان کردستی / یافتی بهرهٔ دنیا و نصیب عقبی
هم ثواب تو ز خالق بودت در عقبی / هم تورا هست زمخلوق ثنا در دنیی
بی‌ قلم نقش کند دست قضا بر دل من / چون‌کند مدح تو بر خاطر من بخت املی
پیش مدح تو کجا کلک من آید به سجود / پیش طبعم به سجود آید طبع اعشی
در مُحرّم بپذیر از من و از خاطر من / عذر تقصیر که رفته است به عید اضحی
که رضای تو کشد نثر مرا بر نَثْره / که قبول تو برد شعر مرا بر شِعری
تاکه بعدست و مسافت ز سمک تا به فلک / تاکه فرق است و تفاوت ز ثری تا به علی
از فلک باد عُلی جایگه ناصح تو / جایگاه عدو تو زسمک باد ثری
نکتهٔ دفتر آمال تو باد از عصمت / نقطهٔ مرکز اقبال توباد از تقوی
شکر تو سائل و مدح تو در افواه روان / همچو اخبار نبی باد و چون آیات نبی