امیر معزی › شمارهٔ ۴۳۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ایا تن تو همه ساله پیش روح فدی / به سوی مادرت از آسمان رسیده ندی
چرا چو برهمنان خویشتن همی سوزی / اگر توراست جهودانه طیلسان وردی
کجا گداخته کردی زناب آتش ناب / چکد هم از تن تو قطره بر تن تو فدی
چو روح پاک به جسم تو اندر آویزد / ضلال شب بگریزد بدل شود به هدی
میان سنگ درون مادر تو مأوی ساخت / تورا نتیجهٔ سنگ است از آن قبل ماوی
ز روح تو به تن‌کافران رسیده الم / زمادر تو بر مومنان رسیده شفی
از آن اِلَم به جهنم عذاب و تهدیدست / وزین شفا به بهشت است رحمت و بُشری
تن تو بیش کند پیش خسروان منزل / که بود روح تو محراب و قبلهٔ کسری
گهی بمیرد روح تو گاه زنده شود / چو زنده‌ گردد روح تو را بود معنی
ز روح و جسم تو نشگفت اگر دلیل آرد / کسیکه او به تناسخ همی‌کند دعوی
تنت چو سوختن آموزد از دل مجنون / سرت فروختن آموزد از رخ لیلی
چو قامت تو به سان عصای موسی شد / ز تارک تو درخشنده شدکف موسی
چو ماهی عجبی در میان سیمین حوض / به زر ناب همی پیکر توکرده طلی
اگرکه بدر دجی خوانمت روا باشد / که هست در شب تاریک نور بَدردجی
همی فروز به شادی و خرمی همه شب / به سان بدر دجی در بساط شمس ضحی
وجیه ملک عجم‌، زین دولت عالی / مشیر مجلس و جاندار مجلس اعلی
یگانه مهتر طاهر نژاد بوطاهر / سر سعادت سعد علیّ بن عیسی
مُقَدَّمی زکفایت شده جمال کفات / کفاف را کَفِ او گشته عُروَهٔالوثقی
خدای داده بدو ا‌حلم‌ا خضر و مدّت نوح / یقین و علم بَراهیم و عصمت یحیی
ضمیر روشن او بر میان پرگاری است / که هست نقطهٔ او بر دیانت و تقوی
به چاه ژرف به نور ضمیر او شب تار / سُها ببیند بر چرخ دیدهٔ اَع۫می
اگر به قُوت ملک چون بشر بدی محتاج / نخواستی مگر از دست خط او اجری
خلاص یافت زعدلش رعیت از بیداد / نجات یافت به سعیش ولایت از بلوی
ز شهر مرو به‌درگاه شاه رحلت کرد / چو از مدینه پیمبر به مسجد اقصی
به‌کام دل برسید و بگوش جان بشنید / زجبرئیل امین فَاس۫تَمِع۫ ا‌لِماا‌ یُوحی
ایا خصال تو اندر دل خرد مَرضّی / چنانکه عافیت اندر طبیعت مَرضی
تو روز حشر به عقبی عزیز خواهی بود / چنانکه هستی اکنون عزیز در دنیی
نشان همی دهد آثار تو که خواهی یافت / پس از سعادت دنیی سعادت عُقبی
چو با رسول علی آورد لواءَ‌الحق / بود مُخاطَبه و نام تو طرازِ لوی
بهر مکان ید علیا توراست در همه فضل / به مجلس تو ید مُعْطیان بود سفلی
غریق نعمت توست آنکه صاحبِ علم‌ است / رهین مِنّت توست آنکه صاحبِ فتوی
ثنا و شکر کریمان خری به زرّ درست / که‌کرد جز تو بدین سان زخلق بیع غَلی
ثَری کند به ثریا بَدَل محبت تو / عداوت تو ثریا بدل کند به ثری
ز مدح و خدمت تو مرد را شود حاصل / بدین جهان حَسَنات و بدان جهان حسنی
در بلا و نعم بسته و گشاده شود / چو بر زبان عزیز تو بگذرد آری
در نعم را مفتاح کرده‌ای ز نِعم / در بلا را مِسمار کرده‌ای ز بلی
به نقش کلک تو گر بنگرد مُصَوّر چین / ز رشک محو کند نقش نامهٔ مانی
اگر شگفت نماید ز کلک تو نه شگفت / که لاغرست و تن فضل شد بدو فربی
امید راحت و امن است زیر سایهٔ او / مگر که سایهٔ او هست سایهٔ طوبی
تواتر حرکاتش به دیدهٔ دشمن / همان کند که زمرّد به دیدهٔ افعی
دعای عیسی آموخته است پنداری / که قادرست بر احیای قالب موتی
بزرگوارا مدحی که من تورا گویم / فلک نویسد و سیارگان کنند املی
در آفرین تو در شعر ابتدا کردم / سرم زشادی شعرت رسید بر شعری
گر از طَلَل بود انشای شاعران عرب / زنعت توست در اوصاف تو مرا انسی
سعادت تو صفت‌ کردن و سلامت تو / به از فسانهٔ سعدی و قصهٔ سلمی
اگر تو را سبب عزّ خویش نشناسم / من آن کسم‌ که بگویم به عزّت عزّی
همانت خواهم گفتن که‌ گفتم از اول / بقای جان تو باد و هزار جانت فدی
همیشه تا که همی سعد اکبر گردون / دهد به عالم صُغری بشارت کبری
ز سعد اکبر قسم تو باد هر ساعت / همه سعادت کُبری به عالم صُغری
به خرّمی و به شادیّ و فرّخی بگذار / ندیم بختِ جوان با عنایت مولی
هزار جشن همایون چو مهر و چون نوروز / هزار عید مبارک چو فِطر و چون اضْحی