امیر معزی › شمارهٔ ۴۳۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا به ‌سلامت ‌به حِلّه ‌آمد سَلْمیٰ / خُلد شد از خرّمی چو جنّت ماوی
آب گرفت از لبش حلاوت کوثر / خاک ‌گرفت از رخش طراوت طوبی
باد چو بر زلف او وزید جهان را / داد به بیروزی و سعادت بُشری
این دل غمگین خلاص یافت ز حیرت / وین تن مسکین نجات یافت زبلوی
باز به لیلی رسیده دلشده مجنون / باز به مجنون رسیده دلشده لیلی
سلمی با ما سلام ‌کرد به خوشی / باد همه شادی و سلامت سلمی
رحمت ایزد بر آن نگار که رویش / کرد معطر نگارخانهٔ مانی
شکر خداوند را که بار غم او / بر دل بدگوی هست و بر دل ما نی
دل نکشد بار غم چو باز ببیند / بارگه مجْد ملک سید دنیی
بدر زمین، شمس دین، موید دولت / صدر زمان اسعد محمد موسی
بار خدایی که از سعادت او یافت / هرچه همی از زمانه کرد تمنی
دولت او سعد اکبر است جهان را / هست ز تاثیر او سعادت کبری
مجلس او را ز بس جلالت و رفعت / مهر سزد مسند و سپهر مُصَّلی
از قِبَل خدمتش ز عالم ارواح / میل بود روح را به قالب موتی
نیست به مُنهیش حاجت از قبل آنک / هرچه رود آسمان بدو کند اَنْهی
مملکت شاه را ز خصم تهی‌کرد / همچو نبی‌ کعبه را ز لات و ز عُزّی
خصم نگیرد قرار پیش ضمیرش / طور نگیرد قرار پیش تجلی
نور ضمیرش کند به دیدهٔ خصمان / آنجه زمرّد کند به دیدهٔ افعی
بر ره دنیا نهاد مایه ز احسان / بر ره عقبی نهاد توشه زتقوی
مایه و توشه چنین نهد به همه حال / آنکه به دنیی بود عزیز و به عقبی
جان به تن اندر شدست منشی مدحش / جان کند انشاد چون غزل کند انشی
دهر نویسندهٔ مناقب او شد / دهر نویسد چو آسمان‌کند املی
ای به سزا صاحبی ‌که هر که به رغبت / پیش تو آید زدیگران کند ابری
چون تویی اندر جهان سزای تقدم / خلق جهان را چه حاجت است به‌شوری
مفتی دولت تویی و هست همیشه / قصهٔ حاجات خلق پیش تو فتوی
حل کند اندر زمان سعادت کلی / مشکل آن را که بشنود ز تو آری
آنکه به یک شب محمد قرشی را / برد ز بیت‌الحرم به‌مسجد اقصی
داد تو را حلم و علم خضر و براهیم / حکم سلیمان و پارسایی یحیی
چون رود اندیشه در ضمیر تو گویی / درکف موسی همی رود دم عیسی
قاعدهٔ ملک شد به رای تو محکم / رای تو چون حجت است و ملک چو دعوی
خامهٔ تو سست و لاغرست ولیکن / ملک و خزانه به توست محکم و فربی
آرزو آید همی نجوم فلک را / کز تو شناسند بر زمین خط اجری
بار خدایا پس از مدایح سلطان / هست همه مدح‌ها به نام تو اولی
در صفت تو سخنوران جهان را / نثر به نثره رسید و شعر به شِعْر‌ی
هست معزی به دولت تو عجم را / همچو عرب را جریر و ا‌خطل و اعشی
کرد ز خانه به خدمت تو تَقَرُّب / بنده تَقَرُّب کند به خدمت مولی
گر دل او کرد آرزوی روی تو نشکفت / آرزوی عافیت کند دل مرضی
از جهت آن رسید دیر به خدمت / کز خطر راه بود با غم و شکوی
صعب‌ رهی کاندرو نصیب نیابد / آدمی از زاد وگوسفند زمر‌عی
خار درو تیزتر ز نشتر و سوزن / آب درو تلخ‌تر ز حنظل‌ و د‌فلی
ساده همه دشتها چو تارک اقرع / خشک همه حوضها چو دیدهٔ ا‌عمی
آفت و بلوی کشیده بنده ولیکن / بود دل و گوش او به آیت نجوی
گرچه مرض داشت از سموم بیابان / کرد علاجش نسیم درگه اعلی
عروه وثقی قبول توست رهی را / هست تمسک همه به عروه وثقی
تاکه بود در زمین به قدرت باری / آب و هوا را همیشه منفذ و مجری
تا که بود در خریف برگ چناران / راست چو دست خضاب کرده به حنی
زیر مراد تو باد گنبد گردون / زیر نگین تو باد عالم صغری
حق به تو افروخته چو عقل به ایمان / دین به تو آراسته چو لفظ به معنی
چاوش ایوان تو به هیبت بهمن / حاجب درگاه تو به حشمت‌ کسری
آمده شادی به بارگاه تو هر روز / چون به مِنی حاجیان به موسم اضحی