امیر معزی › شمارهٔ ۴۴۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شهریارا بر سر دولت نثاری کرده‌ای / در بهار از شادی و رامش بهاری کرده‌ای
ما شنیدیم از بزرگان قصهٔ هر روزگار / روزگار ما به از هر روزگاری کرده‌ای
جسته‌ای شکر خدای و کرده‌ای دین را عزیز / نیک‌نامی جسته‌ای شایسته کاری کرده‌ای
پادشاهان پیش ازین گر رسم نیکو داشتند / تو ز رسم پادشاهان اختیاری کرده‌ای
در جهانداری حصار از سنگ و آهن ساختند / تو ز بخت و عدل و دینداری حصاری‌ کرده‌ای
تا تو را دادست یزدان هیبت و فرّ علی / تیغ گوهردار را چون ذوالفقاری کرده‌ای
کی توان خواندن تو را چون رستم و اسفندیار / تا تو بر تخت شهنشاهی قراری کرده‌ای
بینم اندر لشکر تو صدهزاران شیر نر / هر یکی را رستم و اسفندیاری کرده‌ای
در همه‌ کاری تو را میمون و فرخنده است فال / لاجرم فرخنده و میمون شکاری کرده‌ای
چون سپهری کرده‌ای خاک زمین از نعل اسب / وز سپاهت دشت را چون کوهساری کرده‌ای
من چنان دانم همی‌ کز خون نخجیر حلال / کوهسار و دشت را چون لاله‌زاری کرده‌ای
ای خداوندی که بخت توست بر گردون سوار / بنده را بر مرکب دولت سواری کرده‌ای
گوش دولت بشنود چون من ثنا گویم تو را / کز هنر درگوش دولت گوشواری کرده‌ای
تا جهان باشد بمان در زینهار کردگار / زانکه در گیتی به شاهی زینهاری کرده‌ای
با سعادت باشیا هرجا که باشی نیکبخت / کز سعادت بخت را آموزگاری کرده‌ای