امیر معزی › شمارهٔ ۴۴۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اگر به داد بود نام شاه دادگری / وگر به تاج بود فخر شاه تاجوری
چو روز بزم بود آفتابِ با قدحی / چو روز رزم شود آسمان با کمری
فلک نیی و به قدر بلند چون فلکی / عمر نیی و به عدل تمام چون عمری
موافقند مراد تو را قضا و قدر / مگر وکیل قضائی و نایب قدری
اگر جمال و هنرمایهٔ ملوک بود / تو آفتاب جمال و ستارهٔ هنری
وگر بباید خشنودی خدا و پدر / تو اختیار خدا و ستودهٔ پدری
رسوم داد تو داری و ملک جمله توراست / نبینم از دوبرون رسم ملک و دادگری
اگر به قول تناسخ سکندری ملکا / وگر به قدرت باری سکندر دگری
زگوهر تو چو داود زان بود فرزند / که تو نبیرهٔ داود ارسلان گهری
اگر به دولت عالی ‌نشسته‌ای بر تخت / همی به همت عالی زعرش برگذری
زبسکه تیغ تولشکر شکست و شهرگشاد / به باد داد سر خویشتن زخیره‌سری
چنانکه بود سلیمان نشسته با داود / تو در سرای سعادت نشسته باپسری
رسول و بوالْبَشر اندر بهشت فخر کنند / که فخر دین رسول و بشیر هر بشری
سپهر برحذرست از کمان‌ گروههٔ تو / تو ازکمین سپهر بلند بی‌حذری
ستارگان همه از آسمان فرو بارند / اگر به چشم سیاست به آسمان نگری
چنانکه فضل خدای جهان تورا سپرست / به تیغ تیز تو خلق خدای را سپری
تورا سزد زهمه خسروان خرید و فروخت / که زرّ سرخ‌ فروشیّ و نام نیک‌ خری
هر آن وطن‌ که درو سایهٔ سعادت توست / بر آن وطن نتواند گذشت دیو و پری
همی نگار شود روی حور فرش تو را / بر آن امید که یک راه روی او سپری
تورا سزد زجهان باده خوردن و رامش / همان به‌ است که رامش کنی و باده ‌خوری
گشاده بنده معزّی در خزانه ی شعر / نمود گوهر حکمت زخاطر گهری
مدایح تو به لفظ دری همی گوید / که از مدیح تو پاکیزه ‌گشت لفظ دری
همیشه تا که بود ارغوان و مر ‌زنگوش / به سان عارض و زلفین ترک کاشغری
به فال نیک تو را باد لهو و سور و سرور / مخالفان تورا باد مرگ و مویه‌گری
ز مشتری نظرت باد وز فلک طاعت / که شهریار فلک رآی مشتری نظری