ترک من دارد شکفته گُلستان بر مشتری / مشتری بر سرو و سرو اندر قبای شُشتری
بر سمن یک حلقهٔ انگشتری دارد ز لعل / وز شبه بر ارغوان صد حلقهٔ انگشتری
در جهان هرگز نگار آزری گویا نشد / در میان آدمی هرگز نشد پیدا پری
این شگفتی بین که تا تُرک من از مادر بزاد / شد پری پیدا و شد گویا نگار آزری
گر به میدان عارض او لشکر آرایی کند / در دل عاشق ز عشق او نشیند لشکری
ور کمند عنبری اندازد او بر آسمان / آفتاب و ماه گیرد در کمند عنبری
دست موسی گشت گویی عارض رخشان او / زلف او ثُعبان موسی چشم او چون سامری
سامری گر زرگری بر صورت گوساله کرد / کرد جادو چشم او بر چهرهٔ من زرگری
گر به کار سامری و کار چشمش بنگرند / چشم او داناترست از سامری در ساحری
بر دل مسکین من پرواز مشکین زلف او / هست چون پرواز شاهین بر سر کبک دری
کبک کز شاهین جدا گردد نماند در بلا / در بلا ماند دلم کز زلف او گردد بری
غمزهٔ غماز او بر من جهان بفروخته است / وز دل و جان شد دلم تیمار او را مشتری
گر دلم در عشق او نیکاختری جست و نیافت / یابد اندر خدمت شاه جهان نیکاختری
داور گیتی ملک سنجر که اندر کار ملک / کس نیارد کرد با او گفتگوی داوری
آورد زیر نگین و رایت و توقیع خویش / گنج رای و رایت فغفور و ملک قیصری
شهریاری عادل و صاحبقرانی کامران / خسروی عالینژاد و پادشاهی گوهری
لشکر و مردی و دین و داد باید شاه را / هر چهارش هست و تایید الهی بر سری
دولت او باد نوروزست و عالم گلستان / گل بود در بوستان از باد نوروزی طری
فضل دارد بر فتوح خسروان روزگار / گر فتوح روزگار او یکایک بشمری
داستان رستم دستان نماید سر به سر / پیش زور دست او نیرنگ دستان آوری
دست او گر کار فرماید کمان چرخ را / تیر چرخ او رسد در تیرِ چرخِ چنبری
هرکه او در خدمت درگاه او بندد میان / تا نماید پیش تختش بندگی و چاکری
امر او گردد روان بازار او گردد روا / مال او گردد فَره دیدار او گردد فری
ای مبارک پی خداوندی که جون جد و پدر / عدل فرمای و سیاست گستر و دین پروری
هست دایم راحت و روح جهان را آفتاب / تو به این معنی جهان را آفتاب دیگری
او همی بر بحر و بر نور از خراسان گسترد / تو همی بر ملک و دین عدل از خراسان گستری
تن به سر باشد عزیز و سر به افسر نامدار / بر تن دولت سری و بر سر مُلک افسری
تاج تو خورشید زیبد تخت تو گردون سزد / زانکه تو بر تخت و تاج دین پیغمبر سری!
رزم را افراسیاب و بزم را کیخسروی / داد را نوشین روان و ملک را اسکندری
ور بپرسد دولت از عقل این سخن را راستی / عقل سوگند آن خورد کز هر چهار افزونتری
از ثریا تا ثری گرد سم اسبان توست / چون زایوان برنشینی و به میدان بگذری
نعرهٔ رامشگران باشد ز ماهی تا به ماه / چون ز میدان بازگردی و در ایوان مَی خوری
هرکجا سازی مقام آنجا بود دولت مقیم / ایدرست اکنون که یک چندی به شادی ایدری
خاک آمد هفت کشور پیش چشم همتت / با چنین همت سزای صد هزاران کشوری
گر هنر صورت نماید تو هنر را صورتی / ور خرد پیکر پذیرد تو خرد را پیکری
آدمی را طبع زاب و باد و خاک و آذرست / تو زنوری نه زآب و باد و خاک و آذری
او ز گنبدها که دارد در چهارم گنبدست / تو ز کشورها که داری در چهارم کشوری
گر نماید آتش سوزنده در دریا شگفت / بس شگفت است اینکه دریا دست و آذر خنجری
در میان کفر و دین شمشیر تو سدی قوی است / در تو آن گویم که در محمود گوید عنصری:
«سد تو شمشیر توست اندر مبارک دست تو / کو سکندرگو بیا تا سد مردان بنگری»
خسروا گنجی است از زر سخن در جان من / کاندر آن گنج است اصل کیمیای شاعری
هرکه از زر وگهر سنگی نهد در زیر خاک / مهر آن خواهد که یا رکنی بود یا جعفری
من که از زر سخن گنجی نهم در جان پاک / مهر آن زر یا ملک شاهی بود یا سنجری
خدمت سی ساله را آخر بباید حرمتی / حرمت سی ساله در خدمت نباشد سرسری
داور روی زمینی با تو گویم حال خویش / یاور خلق جهانی از تو خواهم یاوری
تا که از نیلوفر گردون بروید ارغوان / چون پدید آید فروغ آفتاب خاوری
روز صید ورزم باد از خون نَخْجیر و عدو / در کف تو ارغوانی خنجر نیلوفری
تا خبر باشد امامان را به اسناد درست / از جهود خیبری وز ذوالفقار حیدری
تیغ تو چون ذوالفقار حیدری بُرّنده باد / بدسگالت سربریده چون جهود خیبری
از تو فرمان دادن اندر کار ملک و شغل دین / وز سپهداران و میران طاعت و فرمانبری