امیر معزی › شمارهٔ ۴۴۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ماه است ساقی و قدح باده مشتری / وین هر دو را منم به‌دل و دیده مشتری
با مشتری مقارنه کردست ماه من / فرخ بود مقارنهٔ ماه و مشتری
خلقی ز رشک و حسرت آن چشم‌ کافرش / بر من همی دهند گواهی به‌ کافری
یاری است لشکری که همی دل برد زخلق / دارد به دلبری همگان را ز دل بری
من دل بدو دهم که خطا گفت آن ‌که ‌گفت‌: / هرگز مباد کس که دهد دل به لشکری‌
ای آنکه جای توست همه ساله بتکده / بت را همی برستی و رنجی همی بری
باری سجود پیش کسی کن که صورتش / تصویر ایزدست نه تمثال آزری
با روی خوب او نرسد سرکشی تورا / بر نِه‌ به خاک سر که بدان روی بنگری
درکوی عشق او نرسد بددلی تورا / برده به باد دل‌که بر آن کوی بگذری
آن خط نو دمیده نگر بر دو عارضش / همچون بنفشهٔ طبری برگل طری
در سایه‌ گر بنفشه نروید چگونه است / خطش به‌ زیر سایهٔ آن زلف عنبری
یا رب چه صورت است که دادی بدان صنم / کز شرم او شدست نهان صورت پری
همواره هست صورت او اصل نیکوی / جون سیرت موید دین اصل سروری
اکفی الکفات ناصح دولت معین ملک / بوالقاسم آفتاب بزرگی و مهتری
کافی مدبری که به تدبیر و رای اوست / ترتیب دین احمدی و ملک‌سنجری
آزاده‌ای که ختم شد آزادگی بدو / چونانکه ختم شد به محمد پیمبری
سحرست و معجزست خط و دست او به هم / معجز شنیده‌ای که بود جفت ساحری
گویی ‌که دست او ید بیضاست از قیاس / کلکش عصای موسی و خط سحر سامری
ای نیک محضری‌ که ملک را و خواجه را / تو نایب مبارک و فرخنده اختری
از خواجگان دولت و از کافیان ملک / کس را به مهتری نرسد با تو همبری
هرگز ستاره سحری را کجا رسد / با آفتاب و ماه دو هفته برابری
سی سال هست تا تو همی سروری‌کنی / سی ساله سروری نتوان کرد سرسری
چون در محاسبت ز دقایق رود سخن / اندر هوا ز نوک قلم ذره بشمری
در سایهٔ قبول تو از تار عنکبوت / سازند کهتران تو سد سکندری
بیتی زشعر فرخی اندر مدیح تو / تضمین همی کنم که بدان بیت درخوری‌:
«‌نامت نبشته نیست‌کجا نام بد بود / وانجا که نام نیک بود صدر دفتری‌»
فرزانگان همی طلب کیمیا کنند / تا مالشان هدر شود و عمر بر سری
آگاه نیستند که بر درگه تو هست / خدمتگری به نفع به ازکیمیاگری
درویشی و نیاز و غم آید زکیمیا / وزخدمت تو شادی و ناز و توانگری
فانی است مال و نعمت و باقی است شکر و مدح / با من بدین سخن نتوان کرد داوری
بازارگان همی چو تو باید که سال و ماه / فانی همی فروشی و باقی همی خری
در شهر طوس و شهر سرخس آنچه‌ کرده‌ای / باقی است تا به جای بود چرخ چنبری
آن پهلوان کجاست که طوس و سرخس‌کرد / تا در پرستش تو دهد خط چاکری
گر گاه لفظ و معنی‌ کس در عرب نخاست / چون بُحْتری و چون مُتَنَبّی به شاعری
نظم عجم ز نظم عرب خوب‌تر بود / چون لفظ پاک داری و معنی بپروری
در عصر توبه مدح تو شد قیمتی سخن / چون قیمت زمرد و یاقوت آوری
از بهر انکه عصر تو اندر نیافته است / پیوسته با دریغ بود جان عنصری
دارم دهان ز شکر تو چون دُرِّ شاهوار / دارم دل از ثنای تو بر زر جعفری
شایدکه بر تو عرضه کنم زرّ و دُرّ خویش / ای خاطر و ضمیر تو صراف و جوهری
شرم ست و بیم پیش تو در چشم و در دلم / شرم از خلاف وعده و بیم از مُقَصَری
کردم گناه و آمدم اندر پناه تو / تا بر سرم ز عفو و کرم سایه‌گستری
گر ماه در کنار تو آید زآسمان / هم در زمان‌ کلف ز رخ ماه بستری
تا هر هزار سال قرانی بود دگر / خواهم که صد قران بگذاری و بگذری
گاهی به دست عدل ببندی در ستم / گاهی به پای قهر سر خصم بسپری