امیر معزی › شمارهٔ ۴۵۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای جُسته جفاکاری جَسته ز وفاداری / بنمای وفاداری بگذار جفاکاری
آشفته‌ام از عشقت بیهوده چرا شیبی / آزرده‌ام از هجرت بیهوده چه آزاری
سیم‌است مرا در جسم از حسرت و غم خوردن / مشک است تورا در زلف از کَشّی و عیاری
ما هر دو حریفانیم از صنعتِ باریدن / من سیم همی بارم تو مشک همی باری
ای روی تو با خوبی وی خوی تو با زشتی / کردار چنین داری گفتار چنان داری
گفتار تو پنداری دارد صفت از رویت / دارد نسب از خویت کردار تو پنداری
در عشق تو ای دلبر تا چند خورم حسرت / در هجر تو ای کودک تا چند کشم خواری
من جنگ تو را یکسر آرام دل انگارم / تو صلح مرا یکسر تیمار دل انگاری
جویم به تو نزدیکی در حضرت و در غیبت / جویی تو ز من دوری در مستی و هشیاری
یک بارگی از عاشق دوری نتوان جستن / لنگی نتوان بردن ای دوست به رهواری
گر نیست مرا یاری از تو صنما شاید / در خدمت سلطان هست از بخت مرا یاری
شاهنشه دین‌پرور سلطان بلنداختر / شاهی که زجباران بستد همه جباری
شاهی که شد از عدلش پیدا همه عالم را / آثار جوانمردی اسباب نکوکاری
شد چشم مسلمانی از طلعت او روشن / شد کار مسلمانی از دولت او کاری
هر کس که بدش خواهد، مقهور شود والله / از آفت بدبختی وز محنت بیماری
عمر همه مکاران زو شد چو تن بیجان / روز همه غداران زو شد چو شب تاری
حکمی است روان او را بختی است جوان او را / با او نتوان کردن مَکّاری و غَدّاری
تا ملک جهان باشد باد این ملک عادل / خورشید جهانداران بر تخت جهانداری
آسوده نکوخواهش در نعمت و آسانی / فرسوده بداندیشش در سختی و دشواری