امیر معزی › شمارهٔ ۴۵۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ایا شاهی‌که عالم را همی زیر عَلَم داری / به دولت فرق جباران همی زیر قدم داری
عرب را با عجم فخرست تا محشر به اقبالت / که هم ملک عرب داری و هم ملک عجم داری
اگر رشک آید از تو شهریاران را عجب نبود / که شاهی و جوانی و جوان‌بختی به هم داری
به‌ شمشیر و قلم نازند رزم‌ و بزم از این‌ معنی / که تو درکف به رزم ‌و بزم‌ شمشیر و قلم داری
علمهای تو گویی دفتر اشکال عالم شد / که عالم سر به سر پیموده در زیر علم داری
کجا ملک است تا ملک است در توران و در ایران / به نام خویش تا محشر بدین داغ و رقم داری
چه باید بیش از این برهان‌ که نام خویش جاویدان / جمال خطبه و منشور و دینار و درم داری
مجسم تیغ‌ گوهر دار از فتح و ظفر داری / مصور دست‌ گوهر بار از جود و کرم داری
ز نعمت نیکخواهان را حریفان طرب داری / زمحنت بدسگالان را ندیمان نَدَم داری
ز مهر تو ضیا خیزد ز کین تو ظُلَم زاید / ولی را در ضیا داری عدو را در ظلم داری
بداندیشان ملت را حریف اندر بلا داری / نکوخواهان دولت را غریق اندر نعم داری
به بهروزی روی هر جا و بازآیی به پیروزی / که بهروزی سپه داری و پیروزی حشم داری
خدنگ مرغ پرنده است و اسبت باد پوینده / مطیعت‌ گشت مرغ و بادگویی مهر جم داری
حدیث و قصهٔ اسفندیار و روستم تا کی / تو در لشکر هزار اسفندیار و روستم داری
تو را نتوان برابرکرد با ایشان معاذالله / که چون ایشان به درگه بر غلامان و خدم داری
تو آن شاهی‌که روز رزم‌ گردون داری اندر یم / که تیغی همچو گردون و یمینی همچو یم داری
تو آن شاهی که طاعتگاه قِسّیسان و رُهبانان / به شمشیر صنم‌ وارت‌ چه خالی از صنم داری
صد و هشتاد فتح از خویش داری بیش درگیتی / وگرچه سال خویش از نیمهٔ هشتاد کم داری
زجود خویش بر عالم همی قسمت‌ کنی روزی / به قسمت کردن روزی تو پنداری قسم داری
هم اندر کار دینی و هم اندر کار دنیایی / از آن قاطع بود حکمت‌ که دانش را حکم داری
عزیز و محتشم آنکس بود در دین و در دنیا / که او را تو به اقبالش عزیز و محتشم داری
اگر باغِ ارم جایی است کز وی دل شود خرّم / تو ‌گیتی را به فرّ خویش چون باغ ‌ارم داری
وگر بیت حرم حِصنی است‌ کآنجا ایمنی باشد / تو عالم را به عِلْم خویش چون بیت حرم داری
به انصاف و به‌ عدل اندر چنانی تو که‌ گر خواهی / میان بیشه ضیغم را نگهبان غَنَم داری
به تو معدوم شدکفر و به تو موجود شد ایمان / سزد گر تا جهان باشد وجود بی‌عدم داری
به‌کام دل نشاط افزای و شادی‌ کن‌ که دلها را / به شادی و نشاط خویش بی‌تیمار و غم داری
همیشه سایهٔ عدل تو بادا بر سر عالم / که عالم را به عدل خویش خالی از ستم داری