امیر معزی › شمارهٔ ۴۵۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای بر سمن از مشک به عمدا زده خالی / مسکین دلم از خال تو گشته است به حالی
حالی به جهان زارتر از حال دلم نیست / تا نیست د‌ل آشوب‌تر از خال تو خالی
قدّ و دهن و زلف تو و جعد تو دیدم / هر یک ز یکی حرف پذیرفته مثالی
از سیم الف دیدم از بسد میمی / از مشک سیه جیمی و از غالیه دالی
گفتم که تو خورشیدی و این بود حقیقت / گفتم که تو چون ماهی و این بود محالی
مه بدر نماید چو زخورشید شود دور / من کز تو شوم دور نمایم چو هلالی
در خواب خیال تو به نزدیک من آید / گویم‌که مگر هست مرا با تو وصالی
بیدار شوم چون نه تو باشی نه خیالت / عشق تو مرا باز نداند ز خیالی
ای از بر من دور همانا خبرت نیست / کز مویه چو مویی شدم از ناله چو نالی
یک روز به سالی نکنی یاد کسی را / کز هجر تو روزیش گذشته است به سالی
روزی بود آخر که دل و جان بفروزم / زان روی که شهری بفروزد به جمالی
از قبضهٔ هجر تو شود رسته دل من / وز روضه ی وصل تو شود رُسته نهالی
فرخنده بود روز هر آن کس‌ که به شبگیر / از روی تو و رای ملک‌ گیرد فالی
شاه همه شاهان ملک ارغو که ندارد / در مردی و فرهنگ نظیری و همالی
آن شهرگشایی‌ که ملک بر فلک او را / هر روز دهد مژده به عزّی و جلالی
در معرکه بستاند و در بزم ببخشد / ملکی به سواری و جهانی به سوالی
عادلتر و عالمتر از او هیچ ملک نیست / الا مَلَکُ العَرش تبارک و تعالی
کیوانْ سخطی‌، مهرْ اثری چرخ‌ْ محلی / باران حَشَمی ابر کفی بحر نوالی
ای دهر گرفته ز تو فری و بهایی / وی ملک فزوده ز تو جاهی و جمالی
شاها چو شود لفظ متین یاور طبعم / گویی‌ که جهد بیرون از سنگ زلالی
در جلوه عروسان ضمیرم چو درآیند / بنمایدم این آینه‌گون حقه مثالی
جان دادن خفاش بدم کار مسیح است / ور نه نکند از گل صد مرغ‌ کلالی
تا در چمن و باغ نهالی به بر آید / از تربیت اختر و تأثیر شمالی
ایزد شب و روز مه و سالیت معین باد / تا روز و شبی هست و به عالم مه و سالی