امیر معزی › شمارهٔ ۴۵۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای زلف دلبر من پربند و پرشکنی / گاهی چو وعدهٔ او گاهی چو پشت منی
گه دام سرخ مُلی‌ گه بند تازه‌ گلی / گه دِرْعِ مُعْصَفَری‌ گه طوقِ نسترنی
گه خوشهٔ عِنَبی‌ گه عُقْدهٔ ذنبی / گه پَردهٔ قَمَری‌گه حلقهٔ سمنی
چون رأی تیره‌دلان پرپیج و تاب و خمی / چون راه بدکُنشان پررنگ و زرق و فنی
گویی دلیل غمی‌ کاسیب جان و دلی / گویی قضای بدی کاشوب مرد و زنی
چون معجزه عجبی چون نادره مثلی / چون سلسله گرهی چون دایره شکنی
نور فریشتگان در زیر دامن توست / از تیرگی تو چرا چون جان اَهرِمنی
از مشک سوده‌کشی بر سیم ساده رقم / گویی سر قلم بوبکربن حسنی
کافیْ کَفَی‌ که کفش چون ابر هست سَخی / صافی دلی‌که دلش چون بحر هست غنی
رایش یکی صَنَم است از نیکویی و سِزَد / گر آفتاب بلند او راکند شمنی
ای رای روشن او با عقل مُتَّصِلی / وی عقل کامل او با فضل مقترنی
ای شاعری که همی مدحش‌کنی به سزا / در دست منت او همواره مرتهنی
گویی فضایل او زان شکرین سخنی / خوانی مدایح او زان عنبرین دهنی
ای دشمنی که ازو کین است در دل تو / بر آتش حَدَثان چون مرغ بابْ زنی
هم‌ گوش بر اجلی هم چشم بر سَقَری / هم پای بر خَسَکی هم دست بر ذقنی
ای ماه گاه کهی گاهی فزوده شوی / دایم بدین دو صفت در شغل خویشتنی
گویی به مجلس او دیدی خلال و لگن / زین روگهی چو خلال‌گاهی چنان لگنی
ای‌کلک فرّخ او از نقشهای عجب / مانندهٔ صدفی پر درُ مختزنی
پروانهٔ خردی پیمانهٔ هنری / پیرایهٔ طَرَفی سرمایهٔ فِطَنی
گنج از تو هست قوی‌ گرچه ضعیف دلی / ملک از تو هست سمن‌ گرچه نحیف تنی
در ملک و دولت و دین هستی یمین و امین / تا در یمین و امین خود خسرو زمنی
ای مقبلی‌که به عزم‌، اقبال را سببی / وی منصفی‌ که به‌کلک انصاف را وطنی
آنجا که جود بود چون مَعن زایده‌ای / وانجا که فضل بود چون سیف ذویزنی
در ملت نبوی چون نور در بصری / در دولت ملکی چون روح در بدنی
مظلوم را به عنا تو کاشف ا‌لکربی / محتاج را به سخا تو دافِعُ الحَزَنی
برهانِ منقبتی بنیانِ منفعتی / بنیاد مکرمتی فریاد ممتحنی
من در صفِ شعرا استاد انجمنم / تو در صف اُ‌مرا خورشید انجمنی
من در شمایل تو دانی که شیفته‌ام / تو بر قصاید من دانم که مُفتَتَنی
تا آفتاب عَلَم جز بر فلک نزند / خواهم تو را که قَدَم جز بر فلک نزنی
صد سال خوش بخوری بُخل از جهان ببری / داد طرب بدهی بیخ ستم بکنی
گاهی شراب خوری با شاهد چِگِلی / گاهی نشاط کنی با لعبت ختنی
ارجو که ساعتکی دیدار من طلبی / چون بر رخ صنمی خواهی می سه منی
گفتم ستایش تو بر وزنِ شعرِ عرب / تقطیع آن به عروض الا چنین نکنی
مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن / اَبلَی الهوی اَسَفا یوم‌النّوی بدنی