امیر معزی › شمارهٔ ۴۵۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مخوان فسانهٔ افراسیاب تورانی / مگوی قصهٔ اسفندیار ایرانی
سخن زخسرو و سلطان هفت کشورگوی / که ختم‌گشت بدو خسروی و سلطانی
معز دین خدای و خدایگان جهان / که تا جهان بود او را سزد جهانبانی
ستوده سنجر سلطان نشان که هست او را / دل سکندری و دولتِ سلیمانی
شهی‌که بر در غزنین به یک زمان بگرفت / همه ولایت شاهان زاولستانی
شهی‌کز او شه غزنین و خان ترکستان / نشسته‌اند به سلطانی و به خاقانی
به هر چه رای‌کند رایتش بود منصور / زهی سعادت و تأیید و فرّ یزدانی
غبار موکب او را همی برند نماز / برآسمان بلند اختران نورانی
خدای عزوجل چون بر آسمان و زمین / بیافرید چه روحانی و چه جسمانی
هِمال او دگری درکمال عقل و هنر / نیافرید نه جسمانی و نه روحانی
کجا سعادت و اقبال او پدید آید / شود جلالت و فرّ ملوک پنهانی
چو آفتاب درخشان شود زچرخ بلند / مه چهارده را کی بود دُرافشانی
لقای اوست نشاطِ دلِ مسلمانان / که روشن است به او دیدهٔ مسلمانی
بر آن زمین‌که جهد باد عدل و انصافش / ز شیر شیر خورد آهوی بیابانی
نسیم دولت او چشم ملک روشن‌کرد / چو بوی یوسف چشم رسول کنعانی
سپرد زیر قدم تخت وگاه محمودی / گرفت زیر علم مال و ملک سامانی
عراق را فزع است از نهیب و هیبت آنک / سوی عراق کشد لشکرِ خراسانی
نماند دیر که فغفور چین و قیصر روم / کنند بر در او حاجبی و دربانی
ایا مدیح تو سرمایهٔ سخندانان / و یا فتوح تو پیرایهٔ سخندانی
کدام اشاه سر از خط‌کشیدا و کین تو جست / که خیره سر نشد از عاجزی و حیرانی
نهال کین تو در هر دلی‌ که کِشته شود / به عاقبت ندهد بار جز پشیمانی
دلیل نصر تو بس بر شکستن سه مصاف / امیر دادی و عرنیجی و قدرخانی
سنان نیزهٔ تو روز رزم کرد روان / زخون چشم بداندیش چشمه و خانی
هر آن نفرکه تورا بنده و رهی نشدند / به‌زیر بند تو بندی شدند و زندانی
به تیغ و بازو یک نیمه بستدی زجهان / به عز بخت دگر نیمه نیز بستانی
جهان سیاه کنی بر عدو چوکان شبه / بدان تکاور شبرنگ صبح پیشانی
هر آن‌کسی‌که سر از حکم تو بگرداند / بر آب دیدهٔ او آسیا بگردانی
شکار کردن و رزم است و بزم کار شهان / تو آن شهی‌که به یک روز هر سه بتوانی
زملک پادشهی را سبک برانگیزی / به جای او دگری را به ملک بنشانی
اگر یکی را ثانی بود ز مخلوقات / تویی یکی که تو را نیست در جهان ثانی
نشاط کن که ز بهر نشاط کردن تو / به سان عالم باقی است عالم فانی
چنانکه بود زکینت‌ گرفته جانِ عدو / کآشفته بود چمنها زباد آبانی
کنون چنانکه زمهرت شکفته‌جان ولی / شکفته گبببت گلستان زباد نیسانی
چو آسمان به زمین جامهٔ بهاری داد / هوا ازو بِسَتَد جامه ی زمستانی
جمال خویش چمن را به عاریت دادند / بتانِ خَلُّخی و لعبتان کاشانی
زنند نعره همی‌کبک و فاخته همه شب / ز عشق لالهٔ کوهی و سرو بستانی
دهان لاله چو از ژاله پر شود گویی / که در عقیق یمانی است درّ عمانی
همی شود چمن باغ پرگل و ریحان / بخواه بر گل و ریحان شراب ریحانی
زحدگذشته همی ابرگوهر افشاند / مگر ز جود تو آموخت گوهر افشانی
زبهر جود تو در آب و سنگ صنع خدای / نهاد لؤلؤ بحری و گوهر کانی
قرین هرکرمت نعمتی است قارونی / به زیر هر سخنت حکمتی است لقمانی
به خاک پای حکیمان تو سرافرازد / اگر ز خاک برآید حکیم یونانی
چنانکه بنده معزّی به جان ثناگر توست / دعاگرست تورا جان بنده برهانی
همی ز طبع و دل بنده خوشتر آید شعر / به آن صفت که گلاب ازگل سپاهانی
چو در فتوح تو دیوان او رسید به چرخ / چرا بدو نرسیدست مال دیوانی
همی ز فتح تو سازد یکی بنای سخن / که در زمانه نسازد چنو بنا بانی
اگر بناها ویران شود ز ابر بهار / بنای فتح تو ایمن بود ز ویرانی
اگر بماند تا جاودان کسی به جهان / تو را سزاست که تا جاودان همی مانی
به بزم جامهٔ لهو و طرب همی پوشی / به رزم نامهٔ فتح و ظفر همی خوانی
سپه همی‌کشی و مملکت همی‌گیری / جهان همی خوری و کام دل همی رانی
چهار چیز به‌ گیتی نصیب عمر تو باد / خوشی و خرمی و شادی و تن‌آسانی
ز ملک و دولت و شاهی تو باش برخوردار / که هر سه از همه شاهان توراست ارزانی