امیر معزی › شمارهٔ ۴۶۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلم چون دهان کرد کوچک دهانی / تنم چون میان ‌کرد نازک میانی
ز عشاق آفاق جز من که دارد / تنی چون میانی دلی چون دهانی
به شیرین زبانی توان برد دل را / دل از دست من برد شیرین زبانی
نگاری‌، کشی‌، خوش لبی‌، ماهرویی / بتی‌، دلبری‌، دلکشی دلستانی
پری چهره و پرنیان پوش یاری / پری راکه دیدست در پرنیانی
به بالا و رخسار هست آن سمنبر / چو سروی که بار آورد گلستانی
چو تیر است و من در غمش چون ‌کمانم / شنیدی به فرمان تیری کمانی
نگار من آمد بلای دل من / خریدم بلای دلی را به جانی
منم عاشق و مهربان دلبری را / که نامهربانی کند هر زمانی
چو من مهربانی که دیدست هرگز / شده عاشق روی نامهربانی
زیان است عشق بتان عاشقان را / ندادست کس عاشقی را امانی
ز مدح خداوند من سود کردم / گر از عشق معشوق کردم زیانی
معین همه مملکت بوالمحاسن / که دارد ز سعد فلک ترجمانی
کریمی‌کز او محتشم‌تر ندیمی / نبوده است در پیش صاحب‌ قرانی
چنو در خردمندی و نیک‌نامی / بزرگی برون نامد از خاندانی
خداوند تخت است و از فر بختش / توانا شود زود هر ناتوانی
جهانی است اندر قبایی به همت / که دیده است اندر قبایی جهانی
همی دولتش برتر از عرش بینم / چو عرش است برتر ز هر آسمانی
ز دوری که گردن کند بر سعادت / رسد هر زمان نزد وی ‌کاروانی
که دارد جز او بر ستور بزرگی / ز دولت رکابی‌، ز نصرت عنانی
دل پاک او قلعهٔ دانش آمد / ز عدل آمد آن قلعه را پاسبانی
هوای بسیط است جودش همانا / که خالی نبینم ازو هر مکانی
نه چون دست او جود را کارسازی / نه چون‌ کلک او ملک را قهرمانی
یکی مرغ زرین ‌که بر لوح سیمین / بود مشکباری و عنبر فشانی
خمیده چو تیری جز او را ندیدم / که پیوسته سرکش بود چون‌ کمانی
رونده بود چون روان و تو گویی / ز دست خداوند دارد روانی
ازو عقل در فضل کرد اقتراحی / وزو بخت در جود کرد امتحانی
چو مهرست لیکن ندارد زوالی / چو بحرست لیکن ندارد کرانی
تن بد سگالان او را ز محنت / عذابی است در زیر هر استخوانی
بود میهمانش همیشه سعادت / کجا چون سعادت بود میهمانی
سزد میزبان چون معین ممالک / کزو به نبیند دگر میزبانی
بلند اخترا سرورا کامرانا / نبینی تو چون خویشتن کامرانی
تو آنی‌ که در حق من همت تو / دهد هر زمانی ز دولت نشانی
من آنم ‌که در مدح تو خاطر من / شکفته است و تازه است چون بوستانی
نه تنها منم شاکر نعمت تو / که شکر تو گوید همه خان و مانی
یقین کردی اکنون به اقبال و همت / اگر بود در خاطر من‌ گمانی
توانم شدن تا به چرخ برین بر / اگر سازم از همتت نردبانی
بدینسان که احسان وجود تو بینم / تو را گنج قارون نیرزد به نانی
الا تا گل افشان بود هر بهاری / الا تا زرافشان بود هر خزانی
سخاپرور و شاد دل باش و می خور / به هر نو بهاری و هر مهرگانی
به ‌روزی ضمان کردی از خلق عالم / به دولت تو را باد ایزد ضمانی