نگارا ماه گردونی سوارا سرو بستانی / دل از دست خردمندان به ماه و سرو بستانی
اگر گردون بود مرکب به طلعت ماه گردونی / وگر بستان بود مجلس به قامت سرو بستانی
به آن زلفین شورانگیز مشک اندوده زنجیری / به آن مژگان رنگآمیز زهرآلوده پیکانی
چو در مجلس قدحگیری بهار مجلس افروزی / چو با عاشق سخنگویی نگار شَکّر افشانی
زجان عاشق بی دل هزار آتش برانگیزی / هر آنگاهی که بنشینی و زلف خود بیفشانی
دو چشم من همی یاقوت و مروارید از آن بارد / که چون یاقوت لبداری و مروارید دندانی
رخم زرین همی دارد زنخدان و بناگوشت / که هم سیمین بناگوشی و هم سیمین زنخدانی
دلم بربودی ای دلبر وگر جان نیز بِربایی / دریغم ناید از تو جان که معشوقی و جانانی
هم از دیدار تو شادم هم از هجرانِ تو غمگین / که یار دیر دیداری و ماه زود هجرانی
بهزیبایی و دل بردن تورا روزی است از هرکس / مگر دارندهٔ مهر معین ملک سلطانی
خداوند ولینعمت محمد مَفخَر دولت / که از اعجاز و اقبالش همی نازد مسلمانی
جز او در ملک شاهنشه که دارد بهرِ فیروزی / جز او در دین پیغمبرکه دارد فرِ یزدانی
بهدولت نیستش ثانی و با سلطان دینپرور / به جود و بنده پروردن ندارد در جهان ثانی
خداوندا دلت پاک است و جان پاک است همچون دل / به دلگویی همه دینی بهتنگویی همه جانی
فریدون و سلیمان را قوی بود اختر و طالع / به اختر چون فریدونی به طالع چون سلیمانی
تو را نزدیک شاهنشاه هم قَدْرست و هم حشمت / به قدر انسان عینی تو به حشمت عین انسانی
عراق از تو سرافرازد که خورشید عراقی تو / خراسان از تو فخر آرد که تو فخر خراسانی
زبهر آنکه تعویذی کنی برگردن اسبان / همی ناخن بیندازند شیران نیستانی
بزرگانند در اقبال و در معنی همه دعوی / تو در اقبال بیدعوی همه معنی و برهانی
زبس کردار با معنیکه هر ساعت پدید آری / جهانی را همی مانی که در شهر سپاهانی
سخارا منزلت دادی سخن را قیمت افزودی / خداوند سخن ورزی هنرمند سخن دانی
تورا عادتگهر بخشیدن است و روشنی دادن / نه دریایی نه خورشیدی تو هم اینی و هم آنی
همایون همتی داری و عالی دولتی داری / بدان بر فرق عیّوقی بدین بر اوج کیوانی
به سان روضهٔ فردوس بینم ملک شاهنشه / تو اندر ملک چون فردوس جاویدان چو رضوانی
زبهر نامه دانستن بیاید نامه را عنوان / کفایت چون یکی نامه است و تو برنامه عنوانی
یکی ابری که در هر حال طوفان باری و نعمت / موافق را تویی رحمت مخالف را چو طوفانی
بداندیشان تو هستند اندر خاک چون قارون / تو در میقات پیروزی چو موسی ابن عمرانی
ز تو دردست و درمان است حاسد را و ناصح را / مر این را سربهسر دردی، مر آن را جمله درمانی
غلامان تو را بینم به جود طائی و نعمان / خطا باشد تو را گفتن که چون طائی و نعمانی
خداوندا فتوت را یکی فتوی نمودستی / بدان فتوی که بنمودی جمال و تاج فَتیانی
اگر صورت بود هرگز وجود جود و احسان را / تو را گویم خداوندا که نقش جود و احسانی
ز بوبکر قهستانی همی یاد آورد هرکس / که یک ره فرخی را او به نعمت داشت ارزانی
ز بس سیم و زر و جامه که تو دادی معزی را / به خاک اندر فکندی نام بوبکر قهستانی
زبس نعمتکه فرمودی به نام شاعر مخلص / چو سیم نقره از خارا برون آید زر کانی
ز بهر شاعری کاو را پذیرفتی و بگزیدی / قدم برداشتی شاید مخور هرگز پشیمانی
زبرهانی تورا فردا هزاران آفرین باشد / به هر نیکی که کردستی تو با فرزند برهانی
همیشه تا بود پیدا به حکم ایزد داور / وجود علوی و سفلی ثبات انسی و جانی
تورا خواهم که جاویدان بهکام دوستان باشی / مراد دل همی یابی و کام دل همی رانی
ندیمان را عطای خویش هر روزی همی بخشی / بزرگان را به خوان خویش هر ساعت همی خوانی
تنآسانی و پیروزی و شادی مر تو را زیبد / بقا بادت به پیروزی و شادی و تنآسانی