ابن حسام خوسفی › غزل شمارهٔ ۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای کعبه تحقیق سر کوی تو ما را / محراب دعا قبله ابروی تو ما را
آن زلف کمند افکن و آن غمزه خونریز / بستند و بکشتند به یرغوی تو ما را
هرچند ز بیراه به راه آوَرَدَم دل / از ره ببرد غمزه جادوی تو ما را
من معتقد پیر مغانم که در این راه / ارشاد طریقت بکند سوی تو ما را
از ظلمت گیسوی تو بیرون نتوان رفت / گر مشعله داری نکند روی تو ما را
دی چشم تو با غمزه به تاراج دل آمد / بردند سراسیمه به انجوی تو ما را
بر پای دل ابن حسام است کمندی / زان طرّه که بسته است به یک موی تو ما را