ابن حسام خوسفی › غزل شمارهٔ ۲۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

حسنت که آفتاب تجلی از او گرفت / یک جلوه کرد و مملکت دل فرو گرفت
یک تار از آن دو سنبل پرچین به چین رسید / از زلف مشک بوی تو در مشک بو گرفت
دل اعتکاف کوی تو دارد بر او مگیر / مرغ حریم کعبه نباشد برو گرفت
این آهوی رمیده که اندر کمند تست / او را مران که با سگ کوی تو خو گرفت
گفتم سخن ز کوی تو گویم به خنده گفت / بگذار گفت و گو که جهان گفت و گو گرفت
مه با عذار یار برابر همی نمود / زلفش به شیوه شد طرف روی او گرفت
سر تا به پای هستی ابن حسام سوخت / آه این چه آتش است که ناگه درو گرفت