ابن حسام خوسفی › غزل شمارهٔ ۵۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به جرعه ای که ز جام جهان نما بخشند / کرشمه ایست که صد جام جم به ما بخشند
نصیبه ای به گدایان مگر حواله شود / در ان مقام که صد گنج بی بها بخشند
به تیغ غمزه ی خوبان بنه سر تسلیم / که کشتگان چنین تیغ را بقا بخشند
زغیر قطع نظر کن که چشم ان داری / که از مکاشفه ی وحدتت لقا بخشند
اگر تو گوشه ی چشمی به ما کنی شاید / زخاک پای تو انجا که توتیا بخشند
دلا بیا که زدیوان فضل او روزی / کرام او به کرم رقعه ای به ما بخشند
اگرچه درگه لطف تو منزل جودست / پدید نیست که این منزلت کرا بخشند
به کوی دوست به دریوزه آید ابن حسام / بود که خلعت خاصی بدین گدا بخشند
مراکه غرقه ی دریای جرم و عصیانم / مگر به عصمت مردان آشنا بخشند