ابن حسام خوسفی › غزل شمارهٔ ۵۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

با خال تو گر مشک به دعوی بنشیند / حقّا که نه بر صورت معنی بنشیند
ابروی تو نگذاشت که اندر خم محراب / یک گوشه نشین از سر تقوی بنشیند
آنرا که به نقد از سرکوی تو بهشت است / جیفست که بر نسیه ی عقبی بنشیند
خاک قدمت روشنی چشم ضریرست / بگذار که در دیده ی اعمی بنشیند
شاید که بود روشنی دیده ی مجنون / زان گرد که بر دامن لیلی بنشیند
آن کز سر کوی تو کند میل به فردوس / اولی نکند گرچه به اولی بنشیند
خون جگر ابن حسام است که هر دم / بر رهگذر دیده چو سیلی بنشیند