ابن حسام خوسفی › غزل شمارهٔ ۸۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلم فدای تو باد ای نسیم عنبر بیز / به دستگیری افتاده ای چو من برخیز
چنین که چشم تو هر گوشه ای کمین دارد / چگونه دل بنشیند به گوشه ی پرهیز
زبس که آتش رخساره ی تو می افروخت / بسوخت خرمن تقوای من به آتش تیز
زدیم در خم زلف گره گشای تو چنگ / که مفلسیم و نداریم هیچ دست آویز
بیا که باده و گل را به هم برآمیزیم / ز دست حادثه ی روزگار رنگ آمیز
بیار کاسه و از می پرآب رنگین کن / زخاک پرشده بین کاسه ی سر پرویز
سوار حادثه هر سو دو اسپه می تازد / نه رخش ازو بتواند گریخت نه شبدیز
فضای سینه ام آتش گرفت مردم چشم / تو مردمی کن و آبی زدیده بر وی ریز
فضای سینه ام آتش گرفت مردم چشم / تو مردمی کن و آبی ز دیده بر وی ریز
بتاخت لشکر غم قلب سینه ابن حسام / پناه می طلبی خیز و در پیاله گریز