ابن حسام خوسفی › غزل شمارهٔ ۹۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آتش مهرتو در سینه نهان است هنوز / خون دل از گذر دیده روان است هنوز
نگران رخ زیبای تو شد دیده و دل / همچنانم دل ودیده نگران است هنوز
غمزه ات می دهدم عشوه که من آن توام / چون بدیدم نظرش با دگران است هنوز
در ازل عکس جمالت به گلستان بردند / بلبل از شوق رخت نمره زنان است هنوز
زان شمایل خبری باد به بستان آورد / در چمن سرو سهی رقص کنان است هنوز
از یقین دهنت هیچ نمی یارم گفت / کانچه گویم همه در عین گمان است هنوز
دل که اندر شکن زلف تو بست ابن حسام / مشکن آن را که دلش بسته ی آن است هنوز