ابن حسام خوسفی › غزل شمارهٔ ۹۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیا به میکده بفروش خرقه ی ناموس / ریا و شمعه رها کن به زاهد سالوس
حریف مصطبه و ساغرم به بانگ بلند / به زیر پرده از این پس دگر نگویم کوس
فلک به دست ستم بین که زیر پای بکوفت / سر سریر فریدون و افسر کاووس
طبیب شهر علاج دام نمی داند / کزین معالجه دورست فهم جالینوس
نهال قد تو بر سرو می نماید ناز / گل عذار تو بر لاله می کند افسوس
به هر زمین که غباری ز موکبت برسد / دهم به وجه ارادت بر آن زمین صد بوس
کمال نظم تو ابن حسام تا چه کند / که پای بند غروری تو نیز چون طاووس