ابن حسام خوسفی › غزل شمارهٔ ۹۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوش از فراغ روی تو با روی سندروس / نالیده ام چو نای وفغان کرده ام چو کوس
گفتی به وعده دوش که کام از لبت دهم / افسوس ازین سخن که لبت می کند فسوس
آنرا که پای بوس میسّر نمی شود / خود دست کی دهد که کند با تو دست بوس
آیینه پیش دار و در ابروی خود نگر / بر عاج بین کشیده کمانی ز آبنوس
می ده که دیر و زود عظام رمیم من / دستاس سالخورده ی گردون کند سبوس
سرخ از چه شد کرانه ی این طشت نقره کوب / خون سیاوش است درو یا سرشک طوس
ابن حسام دل چه نهی در فریب دهر / پرهیز کن ز عشوه ی دامادکش عروس