ابن حسام خوسفی › غزل شمارهٔ ۹۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صبا نشان غبار دیار یار بپرس / دوای چشم ضرر دیده زان غبار بپرس
هزار بار گر از یار بر دلم بیش است / به جان یار که او را هزار یار بپرس
ز زلف دوست که مجموع او پریشانیست / حکایت من آشفته روزگار بپرس
حدیث دیده ی بی خواب من ز درد فراق / از آن دو نرگس خوش خواب پر خمار بپرس
مرا که زار شدم ز آرزوی دیدن دوست / تن نزار مرا بین و زار زار بپرس
بر آن قرار که دادی مرا به پرسیدن / تلطفی کن و روزی بر آن قرار بپرس
علاج درد دل مستمند ابن حسام / از آن مفرح یاقوت آبدار بپرس