ابن حسام خوسفی › غزل شمارهٔ ۱۲۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

برفتی از نظر و از نظر نرفت خیال / به افتراق مبدّل شد اتفاق وصال
تصوری به صبوری خیال می بندم / زهی تصور باطل زهی خیال محال
به دست باد صبا بوی زلف خود بفرست / مگر به حال خود آید دل پریشان حال
مرا چه سود که دامن ز آب در چینم / که هست دامن من ز آب دیده مالامال
کبوتر حرم صدر سینه یعنی دل / به دام زلف تو آمد به میل دانه ی خال
مرا که صاحب حالم به معرفت بشناس / چرا که معرفه باید به واجبی ذوالحال
درون روزنه ی جان چو آفتاب بتاب / که در هوای تو سر گشته ایم ذره مثال
کمال حسن تو چون برق لُمعه ای بنمود / بسوخت ابن حسام از تجلّیات جمال
مرا رسد که کنم دعوی کمال سخن / از آن جهت که رسانم سخن به حدّ کمال