ابن حسام خوسفی › غزل شمارهٔ ۱۲۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیا بیا که دل بسته را گشاد دهیم / بیار باده که غم های دل به باد دهیم
غمی که مونس دیرینه بود در دل ما / اگر ز یاد برفت آن غمش به یاد دهیم
به وقت نزع فریدون نگر به سام چه گفت / که وقت شد که قبادی به کیقباد دهیم
روان خفته ی نوشیروان چه می گوید / که بهتر است که انصاف و عدل و داد دهیم
زبان بسته ی طایی به رهروی خوش گفت / که توشه ای بطلب تا که مات زاد دهیم
سروش غیب ندا می کند به ابن حسام / که ناامید چرایی که ما مراد دهیم
همین کرشمه تمامم که دوش ساقی گفت / وظیفه ای است مقرر ترا زیاد دهیم