ابن حسام خوسفی › غزل شمارهٔ ۱۷۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خوشا آن دل که جانانش تو باشی / خنک باغی که ریحانش تو باشی
به رشک آید قد طوبی در آن باغ / که سرو ناز پستانش تو باشی
علاج درد بی درمان نجوید / دوا جوئی که درمانش تو باشی
خبر ها می دهد هدهد دگر بار / سبا را تا سلیمانش تو باشی
در آن مجلس شکر ریزد به خروار / که طوطی سخن دانش تو باشی
مرا ابن احسام این مرتبت بس / که جانانش تو و جانش تو باشی
سزد گر بر همه خوبان کند ناز / بتی کالحق غزلخوانش تو باشی