ابن حسام خوسفی › غزل شمارهٔ ۱۷۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون ذرّه به خورشید تو داریم هوایی / در فهم نیازیم به جز روی تو رایی
از باغچه وصل تو بی برگ و نواییم / باشد که ز گلرنگ تو یابیم نوایی
آن غمزه که دی وعده وفا کرد به امروز / آه ار نکند عمر من امروز وفایی
ما عمر دراز قد چون سرو تو جوییم / گر چه نبد از جانب اوطال بقایی
در راه بسی دست زنان بی سر و پاییم / ما هم بزنیم آنچه توان دستی و پایی
با زلف تو حیف است که در بند خطاییم / چون چین سر زلف تو کو نافه گشایی
هجر تو کشیدیم به سودای وصالی / درد تو چشیدیم به امید دوایی
شب ناله من دامن افلاک بگیرد / آخر رسد این ناله شبگیر به جایی
در پای تو مردن هوس ابن حسام است / هیهات که شاهیست تمنَّای گدایی