امیر معزی › شمارهٔ ۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا / مگذر از بیعت دیرینه و مگذار مرا
به محالی و خطائی ‌که تو را هست خیال / خط مکش بر من و بیهوده میازار مرا
چند گویی که به یک‌بار زبون‌گیر شدی / من زبونم تو زبان‌گیر مپندار مرا
از همه خلق من امروز خریدار توام / گرچه هستند همه خلق خریدار مرا
تو شناسی‌ که به جز من نسزد جفت تو را / من شناسم‌ که به جز تو نسزد یار مرا
تا طلبکار سر زلف تو باشد دل من / با تو باشد به همه حال سروکار مرا
آیم ای دوست به ‌نزدیک تو بارم ندهی / خود دلت بار دهد تا ندهی بار مرا
گر همی با من دلخسته تلطف نکنی / به تکلف چه دهی عشوهٔ بسیار مرا