امیر معزی › شمارهٔ ۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز عشق لاف تو ای پیر فوطه پوش خطاست / که عشق و فوطه و پیری بهم نیاید راست
تو را که هست دو عارض سپید و جامه‌ کبود / دلت سیاه و رخت زرد و اشک سرخ چراست
تو را به عشق همه راستگوی نشناسند / و گرچه بر تو اثرهای عاشقی پیداست
مگر که بشکنی از بهر عشق توبه و نذر / که نذر و توبه شکستن ز بهر عشق رواست
سخن ز رَحل مگوی و ز رَطل ‌گوی سخن / که عاشقی و به ‌دست تو رطل باده سزاست