ابن حسام خوسفی › خیز تا چنگ در چغانه زنیم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رویت آیینه ای ز صنع خداست / خط سبزت سواد مشک خطاست
سنبلت کابروی نسرین است / بر گل تر ز مشک غالیه ساست
آنچه در آب خضر پنهان است / ما بجستیم و در لبت پیداست
رخت آراسته است کار جهان / راستی را رخت جهان آراست
قامتت را به سرو میگفتیم / عقل باور کند حکایت راست
عشق بالا گرفت از آن بالا / سرو را نیز میل آن بالاست
عشق از شمع می توان آموخت / کش سر از دست رفت و پابرجاست
ما به جنت فرو نمی آییم / سر کوی تو جنت الماواست
با تو آتش و گل ریاحین است / گل شمشاد بی تو خار و گیاست
نرگس و یاسمین و لاله برست / ساقی و مطرب و پیاله کجاست
نتوان بی می مغانه نشست / خاصه اکنون که بوی گل برخاست
ما نه باغ و بهار میجویم / ما رخ آن نگار میجوییم
ما به امید سرو قامت دوست / طرف جویبار میجوییم
تا زچشمت مگر خبر یابیم / نرگس پر خمار میجوییم
عکس رویتر لاله می تابد / زان جهت لاله زار میجوییم
بی کنار تو در میان غمیم / زان میان ما کنار می جوییم
سر عاشق به پای دار رسید / عاشق پایدار میجوییم
آن چه خضر اندر آب حیوان یافت / زان لب آبدار میجوییم
غرض ما از این چمن نه گل است / کان رخ گلعذار می جوییم
ما ز هر صورتی که میبینیم / نقش صورت نگار میجوییم
گر به مسجد رویم اگر به کنشت / عکس دیدار یار می جوییم
ساقیا تلخ عیش و تنگدلیم / باده ی خوشگوار می جوییم
باز بیگانه شد ز هستی خویش / این دل عاشق بلا اندیش
عشق را بیشه ایست کاندر وی / شیر از آهو کم است و گرگ از میش
از پس دیده می روی ای دل / تا از این پس تو را چه آید پیش
چشم او دل ببرده می ترسم / که از این فتنه های بیش از پیش
غمزه ی شوخ آن کمان ابرو / همچو تیرم برآورد از کیش
یار با خال و ما چنین خالی / دلبران منعمند و ما درویش
هیچ نوش لبت به ما نرسد / غمزه بر دل چه می زنی چون نیش
بر دل ریش دیده خونبار است / چند ریزد نمک مرا بر ریش
بی دف و چنگ و مطرب ای ساقی / هیچ کاری نمی رود از پیش
رند و قلاش و مست و مدهوشیم / مذهب عشق را نمی پوشیم
زرق و طامات در نمیگیرد / دلق و سالوس تا یکی پوشیم
لعل ساقی و باده ی صافی / آن ببوسیم و آن دگر نوشیم
زهد و تقوا و درس فتوا را / درخرابات عشق بفروشیم
دست از حلقه ی جهان بکشیم / پند استاد عشق بنیوشیم
هر که زین حلقه گوشه ای گیرد / به غلامیش حلقه در گوشیم
کوشش ما به قدر همت ماست / زان به امید وصل می کوشیم
کی رسد دل به یار آهو چشم / زان که در عین خواب خرگوشیم
با تو چون غیر در نمیگنجد / کرده خود را از آن فراموشیم
با خیال رخ تو هم خوابیم / با غم عشق تو هم آغوشیم
ساقیا آتشیست در دل ما / آب گلگون بده که می جوشیم
ادرر الکأس ایها الساقی / زانکه از حد گذشت مشتاقی
راست کن ساز پرده ی عشاق / پرده پرداز راه عشاقی
باقی باده ی شبانه بده / برسانم به دولت باقی
چشمش از چشم زخم می ترسد / فتعوذه ایها الراقی
طرف روی او نگه دارد / صدغها و هو احسن الواقی
طال شوقی الی لقائکم / یعلم الله کیف اشواقی
همچو گیسوی خویش خوشبویی / همچو آبروی خویشتن طاقی
در ره مهر نیک بد عهدی / در وفا سخت سست میثاقی
ساقیا روزگار رنگ آمیز / نخرد از تو رنگ زراقی
ای ز شمع رخت جهان روشن / جنت از کوی تو یکی گلشن
پرده بردار تا فرود آید / آفتابت چو ذره از روزن
ما شکسته دل و پریشانیم / تو سر زلف پرشکن مشکن
اهل پرهیز گو بپرهیزید / کاتش عشق سوخت خرمن من
چهره ی زرد ما و باده ی سرخ / سینه ی صاف ما و دردی دن
ساقیا می که روزگار ببیخت / خاک پرویز را به پرویزن
چرخ زالیست دست بر دستان / دهر پیریست پای بر شیون
کاس او کاسه ی سر کاووس / بزم او حصن جسم رویین تن
خسته قهر زخم او سهراب / بسته ی قعر چاه او بیژن
خون مخور زین جهان که او دارد / خون افراسیاب در گردن
حیله ای چون نمیتوان انگیخت / چاره ای چون نمیتوان کردن
ای رخت آفتاب منظر بام / عارض روشن تو ماه تمام
روی تو دلگشای طلعت صبح / جعد تو موی بند طره ی شام
تا گل و سرو در حجاب افتند / چهره بنما و در جمن بخرام
بوی زلف خود از بنفشه شنو / کش معنبر به بوی توست مشام
نکنم نسبت قد تو به سرو / خود که دیده است سرو سیم اندام
خال و زلف تو دید مرغ دلم / اندر آمد به سوی دانه به دام
شیخ ما را به توبه میخواند / ما کدامیم و اهل توبه کدام
زاهدان گو حذر کنید که ما / دامن آلوده ایم و درد آشام
چون صراحی فرو نمی آریم / سر به چیزی مگر به باده و جام
مفتی درس عشق کجاست / که بگوید که نیست باده حرام
زهد تشویش می دهد ما را / ساقیا ما به رغم ابن حسام