امیر معزی › شمارهٔ ۳۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از غم عشقت نگارا دیده پرخون‌کرده‌ام / تا رخ و عارض زخون دیده گلگون کرده‌ام
ای بسا شبها که من از آرزوی روی تو / از سرشک دیده کویت را چو جیحون ‌کرده‌ام
خون من خواهی‌که ریزی بی‌گناهان هر زمان / تو چه پنداری که من در عاشقی چون‌ کرده‌ام
دوش وقت نیمشب پیش خدا از جورتو / صدهزار افغان و فریاد از تو افزون کرده‌ام
تا غم عشق تو اندر طبع من محکم شدست / مهر روی دیگران از طبع بیرون کرده‌ام