امیر معزی › شمارهٔ ۳۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلم را یاری از یاری ندیدم / غمم را هیچ غمخواری ندیدم
به قاف عشق بر سیمرغ شادی / اگر دیدی تو من باری ندیدم
امید راحتی اندر که بندم / کزو در حال آزاری ندیدم
دلم را با دهانت کاری افتاد / کز آن در بسته‌تر کاری ندیدم
به هر بادی شود زلف تو از جای / به سان او سبکباری ندیدم